تبليغاتX
شهر سوخته - نامه ایی به قهرمان قصه ام میرحسین موسوی
در ادامه وبلاگ هفت اقلیم و در سوگ اعتماد از دست رفته ام

 

قهرمان سلام

این روزها هر کجا نامت را می شنوم یا عکس ات را از آلبوم آن روزهای پر شور قبل از انتخابات بیرون می آورم و می بینم بغض راه گلوم را مسدود می کند . تو در حافظه تاریخی یک ملت جاودانه ثبت شدی و من امروز برای اولین بار در به در قهرمان نمی گردم برای خودم یک قهرمان دارم یک قهرمان سبز . چقدر خوب است قهرمان بودن به نظرم از رئیس جمهور بودن مهم تر  و جاودانه تر  است . چقدر خوب است که تو رئیس جمهور نشدی چقدر خوب است که بعد ار بیست سال سکوت آمدی تو چهار سال صندلی ریاست یک جمهوری به نفس افتاده را فتح نکردی تو قلب میلیونها انسان را تصاحب کردی و من حالم خیلی خوب است اگر رئیس جمهور بودی باید نقدت می کردم گاه نفی ات می کردم اما حالا عاشقانه دوست ات دارم بدون چون و چرا هر چقدر تو محدودتر می شوی من عاشق تر می شوم . چقدر خوب است که تاریخ نام تو را تکرار می کند با این تکرار نسل من و این روزهای من هم در خاطر نسل های بعدی می ماند . چقدر خوب است که تو هستی استوار و مردانه ایستاده ایی و من دلم می خواهد پشت تو پنهان شوم و به خوابی عمیق فرو بروم نه وقت خواب نیست نمی دانم چقدر فرصت داریم برای با تو بودن اما شاعری گفته بود حتی یک بار خواب دیدن تو به همه عمر می ارزد حالا فهمیدم منظور از تو چه کسی است . همین تو . تویی که سبز هستی و سبز می مانی تویی که سبز می خواهم ات و همه بت ها را می شکنم به راهی که از آن عبور کنی .

کاش ما برای خودمان یک جزیره سبز داشتیم تو هر صبح در اطراف جزیره قدم می زدی و برای ما دست تکان می دادی روزنامه سبز داشتیم فرهنگ هنر . جامعه سبز راستی به نظرت برای خریدن یک جزیره چقدر پول لازم داریم ؟ قلکم را گذاشته بودم برای روز مبادا . امروز روز مباداست ؟ کاش می شد همه با هم کوچ می کردیم یک کوچ سبز . نفسم این روزها به شماره افتاده .

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 13:3 | لینک  |