شريفي تاکنون 28 تلهفيلم و سه سريال را براي تلويزيون ساخته و قصد دارد پس از «خانه بيپرنده»، سريال ديگري با عنوان «لطفا آهسته برانيد» را نيز تهيه و توليد کند که هماکنون توسط شعله شريعتي و سحر بياتي در مرحله نگارش است.
شاید به زودی اگر تهیه کننده بخواهد به این بازی زشتی که آغاز کرده ادامه دهد کل داستان سریال را در یک وبلاگ منتشر کنم تا خیال همه راحت بشود . از قدیم گفتن " دیگی که برای من نجوشه بگذار سر سگ در آن بجوشه " شما بگید کار دیگری از من ساخته است جز حرص خوردن ؟ مادرم می گه شکایت کن اما به کی ؟ به عوامل کودتا ؟ برادران حقیقت جوی صدا و سیما ؟ قسم می خورم در سه سال گذشته ده سال پیر شدم در عجبم از خانم شعله شریعتی که چطور حاضر شده طرح و کار من را بدون هیچ گفت و گویی با من در دست بگیره و اصلا به سه سال زندگی و کار من هم فکر نکنه ... !!!
پی نوشت : این هم گزارشی که فردا در همشهری از حقیر می خوانید :
بازی نابرابری ماه هاست آغاز شده میان مهره های سبز و مهره های سیاه از یک سو مهره های سبز همه سربازوار ایستاده اند از سویی مهره های سیاه سربازهایشان را در برابر شاه و وزیر ایستانده اند .
اصل ماجرا همین است که مهره های سبز نه شاه دارند نه وزیر نه اسبی در کار است نه قلعه مهره های سبز همه سربازند برابر و اما سربازهای سیاه قربانی اند ایستاده اند برای حفاظت از قدرت دیگری آنها قربانی می شوند در برابر شاه و وزیر ...
آری ما هوشمندانه و خود خواسته ایستاده ایم در برابر سیاهی و ستم ما رهبران خودمان هستیم و سپر بلای هیچ کس نشدیم انقدر که میرحسین موسوی که بسیاری او را رهبر جنبش می دانستند اعتراف کرد مردم رهبرند و پیشتاز و او تنها از این جمعیت خود جوش پیروی می کند ما دیگر خیلی بزرگ شدیم آنقدر که می دانیم بت سازی از هر جنس و رنگ و لباسی به دیکتاتورپروری می انجامد ما آنقدر بزرگ شده ایم که می دانیم پیروزی و سعادت در گرو حرکت جمعی است آسایش جمعی تصمیم جمعی ؛ ما دیگر بزرگ شدیم مثل بازیهای کودکی تکروی نمی کنیم ما با هم هستیم و می دانیم این عطش قدرت سیری ناپذیر است .
ما می دانیم قدرت باید در دست یک جمع بزرگ از یک ملت باشد و اگر کسی را در راس انتخاب می کنند برای خدمت کردن به منافع جمع است نه برای ستوده شدن یا چاپیدن حق مردم .
ما آنقدر بزرگ شدیم که می دانیم هیچ تخته سیاهی در آسمان نیست که سرنوشت ما را بر آن حک کرده باشند ما می دانیم نویسنده سرگذشت خویش هستیم و می دانیم هیچ دستی از غیب نمی رسد برای رهنمود ما ؛ از غیب هیچ کس نخواهد آمد ما بزرگ شدیم و افسانه های مادر بزرگ ها را باور نمی کنیم . ما سربازهای سبز ایستاده ایم برای نجات سرزمین مادری و هویت ایرانی مان
ما می دانیم و آگاهانه می آییم
اما دلم برای خیلی از آن ها می سوزد ته نگاه بسیاری شان یک ابلهی اسفناک موج می زند یک نا آگاهی مطلق آنها فقط مهره اند حتی هدف ما هم نیستند دیواری از گوشت و استخوان هستند برای حفاظت از دیکتاتوری که انگار شقه شقه شدنشان هم برای رهبرانشان مهم نیست
دلم گرفت برای این کودکان بی جهت قد کشیده ایی که یک لباس نظام بر تن شان پوشانده اند و یک باتوم بی عدالتی به دستشان سپرده اند و آنها اصلا نمی دانند چرا باید بزنند ؟
آنها حتی اگر پیروز هم بشوند چیزی به دست نخواهند آورد همین عنوان پیش مرگی برای حفاظت از دیکتاتوری تا ابد بر پیشانی شان حک شده آنها اگر برنده این بازی باشند وظیفه شان را انجام داده اند همین
در چهره بسیاری شان ترس موج می زد نگاهشان وحشت غریبی داشت وقتی از آن سو اشک آور پرت می شد چشمهایشان می سوخت این ما بودیم که دل دیدن صورت های ملتهب و پاهای زخمی شان را نداشتیم
ما آدم کش یا شکنجه گر نیستیم آدمیم پر از یک احساس سبز دلمان می خواست تا آخر خون از دماغ کسی نریزد اما انگار خودزنی آنها خود دلیلی شده بود بر تایید این ابلهی بی پایان
فرق ما با آنها نه تنها در این است که می دانیم و می آییم بلکه اینجا هم هست که مشتاقانه و شجاع می آییم و انها نه تنها نمی دانند و می آیند که با ترس و لرز می آیند شجاعت ما برای همین آگاهی است که سیرابمان کرده و ترس آنها از همین نادانی که گرفتارشان کرده ما آمدن را انتخاب کردیم آنها برای آمدن انتخاب شدند
ما در تلاشیم برای حفظ میراث هزاران ساله ایرانی مان و آنها بی آنکه بدانند در تلاش برای حفظ دیکتاتورهایی که این میراث ایرانی را نابود می کنند این آتشی که رهبران آنها افروخته اند مثل همان اشک آوری است که پرتاب می کردند و اول دودش می رفت توی چشم خودشان
آنها انقدر ابله بودند که از بزرگانشان نپرسند چرا به ما گاز اشک آور و دستور شلیک آن را می دهید اما برای محافظت خودمان چاره ایی نمی اندیشید ؟
پی نوشت : ممنون از خبرنگار غرغرو برای ارسال لینک گزارش بنده در همشهری این گزارش گوشه ایی از همان تخریب های ابله هانه ایست که گفتم میراث و هویت ایرانی ما را با نا آگاهی و بی برنامگی به باد می دهد تماشاي نقشجهان از فراز آسانسور!
درباره کامنت ها : دیگه زیادی سخت شده اینکه ما همیشه از همه رسانه های کودتاچی ها از ریز و درشت اش سانسور می شویم بعد اینها از صبح تا شب کار ندارن جز خزعبل پراکنی در همین یک صفحه در ضمن باید به این ها بگم کامنت هاشونو نخوانده حذف خواهم کرد پس بیخودی خودزنی نفرمایید
من امروز خجالت کشیدم از زن میانه سالی که لنگان لنگان آمده بود هفت تیر و از دخترک جسوری که وسط بزن بزن میدان مرگ بر دیکتاتور را فریاد می کشید من از این همه ایستادگی و جسارت این مردم شرمنده شدم و دست مریزاد می گویم به آزادی خواهی و ایستادگی سبزشان
سبزها آمده بودند از راه سبز امید نه این سبز جدید نمی دانم چی ، پراکنده می شدند اما کوتاه نمی آمدند امروز آن طرفی ها هرچه در توان داشتند آورده بودند به جز تانک و ما که دیدم افتاده ایم در جریان خروشان یک رودخانه و راه رفتن به روزنامه هم بسته بود بی خیال شده و لذت بسیار بردیم که هیجان پیروزی را برایمان با این کارها بیشتر می کنند امروز تمام مسیرها به طالقانی تا جایی که من در جریان هستم بسته بود نمی دانم چرا این ها انقدر از جمعیت ما که به قول خودشان اندک است واهمه دارند ؟ می دانید اگر بی خیال ما بشوند که دیگر مبارزه لطفی ندارد اصلا یک جورهایی سوسول بازی می شود و تازه من که می رفتم سرکار و بی خیال مبارزه همین اش مزه دارد که بی هیچ دلیلی سیر کتک می خوری نفس ات بند می آید چشمهات می سوزد و با تلاش مشقت آزادی را به دست می آوری اینجوری که باشد تاوانش را که داده باشی دیگر به آسانی از کف اش نمی دهی قدر و منزلت اش را می دانی
شیخ هم رویت شدند اما خبر جالب مرکز نشر اکاذیب فارس حسابی مشعوفمان کرد و حال کردیم از این دروغ بزرگ و کوری برادر فارس که به لطف پاچه خواری و نوشتن دری وری سفر نیویورک را هدیه گرفت تا شاهد صندلی های خالی باشد اگر شما باور می کنید که همه در نیویورک هنگام سخنرانی .... نشسته بودند و گوش فرا داده بودند ببینند پیام ایران از میان هاله نور چیست خب خبر فارس را هم باور کنید ملالی نیست .
راستی این بار تا توانستند از مردم عکس و فیلم هم تهیه کردند جالب اینجاست که داشتم برای کور نشدن دوستی سیگار روشن می کردم که یکی از انها از من عکس گرفت به نظرم به عنوان نماد بی شرمی و بی حیایی ما منتشرش کنند از بس ابله اند و نمی دانند توی این هاگیر واگیر هیچ ابلهی برای سرگرمی سیگار دود نمی کند من و دوستی در این میان برای سربازهای نیروی انتظامی هم سیگار دود می کردیم و آنها تشکر می کردند ما خواستار آزار و اذیت هیچ کس نیستیم حتی آنها ولی ...
بگذریم راستی کسی می دونه با مشکل تنفسی ناشی از این گازهای پی در پی که بر سرماخوردگی بنده افزوده شده و دارد خفه ام می کند چه باید کرد ؟ روایت شما از امروز برام جالبه خصوصی عمومی بگید سریع
یادآوری :
گزارش صفحه سیزده و در ادامه آن نوزده همشهری را فردا از دست ندهید
نکته جذاب تری هم هست درباره یک آسانسور تاریخی که توصیه می کنم گزارش اینجانب را در صفحه سیزده و نوزده همشهری پنج شنبه ۱۴ آبان بخوانید تا خیلی چیزها درباره این روزهای اصفهان برایتان روشن شود نکته ایی که به علت داشتن بار حقوقی پرداختن به آن در گزارش خیلی کم رنگ شده اینجاست که حالا با همه بی تدبیری ها مترو از زیر چهارباغ گذر کرد اما حرف و حدیث بر سر نوع حفاری در اصفهان گوش به گوش می چرخد زمان حفاری سازمان میراث فرهنگی ناظری در پروژه نداشت البته اصلا در جریان حفاری نبود بسیاری از کارشناسان و مردم قدیمی شهر معتقدند که هنگام حفاری گنجینه ایی از آثار باستانی در مسیر وجود داشته که حالا معلوم نیست چه بر سر آن آمده است البته این جانب تنها نقل قول کننده شنیده ها هستم و به هیچ عنوان این موضوع را تایید یا تکذیب نمی کنم اما حرف های جالب دیگری هم بود اینکه همان برادرانی که این روزها به فعالیت اقتصادی علاقمند هستند و هرجا سخن از پول و ثروت هست آنها برنده مناقصه می شوند در حفاری و یافتن این عتیقه ها دست داشتند .
می گویند شاه عباس آنقدر به چهارباغ علاقه داشته که زمان احداث آن حتی اجازه نمی داده یک درخت بدون نظارت او کاشته شود چه برسد به عبور مترو که به نظرم اگر میخ و داربست نتوانند از شاه عباس اعتراف بگیرند فرو رفتن مترو در همان جای مذکور شاه عباس را بر آن می دارد که اعتراف کند : با همسر رضا خان رابطه نامشروع داشته و محمد رضا پهلوی حاصل این بی ناموسی است
اصالت آنها پای برهنه اینها
همین که داری در نقش جهان و مسجد شاه ببخشید امام سیاحت می کنی از فشار داربست ها یک مرتبه اغتشاش ات می گیرد و به دنبال موالی می گردی . از دالون های پر پیچ و خم می گذری می رسی به وضوخانه مسجد سپس می رسی به یک حیاط خلوت و موال زنانه را می یابی حیرت می کنی از بزرگی و نوع معماری منحصر به فرد موال مذکور کاسه موال از سنگ مرمر گرانبهایی است با ضخامت حداقل ۸ سانت که به قول شما امروزی ها کفتان می برد و سقف بلند و مقرنسی موال تو را می برد به دل تاریخ و شرم حضور شاه عباس یک مرتبه یقه ات را می گیرد و اغتشاش بند می شوی این را گفتم تا یادمان باشد نیکان ما کاسه موالشان هم از مرمر گرانبها بود اصالت داشتند پابرهنه نبودند ذوق داشتند و هنر حالا از حاکمان با تدبیری که این میراث گرانبها را برای ما برجای گذاشته اند چه مانده جز پاهای برهنه و دست و صورت های نشسته ؟

