این روزها بدجوری اغتشاش دانی من دچار ضعف شده همین طور که جلوی تلویزیون منزل دوست عزیزم نشسته ام و چون هیچ گزینه دیگری جز رسانه میلی برای تماشا ندارم همین طور که مجری خبر می خواند و من یک لیوان چای می خورم فوری اغتشاشم می گیرد حالا نمی دانم این اثر چای است یا اثر اراجیف مجری؟
من اعتراف می کنم که می ترسم شاید این اغتشاش بند شدنم هم دلیل همین ترس باشد و جالب اینجاست که هر چقدر بترسم بیشتر اغتشاشم می گیرد .
یک حس کاملا حیوانی در من وجود دارد حیوانات وحشی را فرض کنید مثلا مار سمی زمانی که می ترسد به انسان حمله می کند او فقط می خواهد از خودش دفاع کند و قصد سیر کردن شکم اش را ندارد . حالا من هم تنها می خواهم از خودم دفاع کنم و قصد دیگری ندارم من می ترسم و حمله می کنم تو می خواهی سرم به کار خودم باشد ؟ خب شب و روز مرا برهم نریز من هم دلیلی برای حمله کردن نمی بینم . بر خلاف آنچه تو می گویی من نه آدم شجاعی هستم نه دوست دارم قهرمان بشوم من فقط برای نجات خودم از این همه کابوس حمله می کنم و تو از این غافلی همه آنهایی هم که قهرمان شدند قصد چنین کاری را نداشتند حتی میر حسین موسوی آمده بود رئیس جمهور بشود و شما قهرمانش کردید ندا و ترانه آمده بودند رای خود را پس بگیرند شما قهرمانشان کردید اصلا هیچ قهرمانی از ابتدا نمی داند که قرار است قهرمان شود اصلا اگر بداند که دیگر قهرمان نیست شما این روزها به سبک مسعود کیمیایی داستان را پیش می برید آدمهای ساده را نابود می کنید و آن وقت است که این آدمهای ساده قهرمان می شوند باور کنید سینمای کیمیایی هم دیگر دمده و بی حوصله شده و کسی ... بگذریم اغتشاشم ریخت .
* از دوستان عزیز خواهش می کنم آدرس وبلاگ هاشونو برام بگذارن متاسفانه همه آدرس ها رو از وبلاگ هفت اقلیم از دست دادم و در حال بازسازی مطالب و لینکهای از دست رفته هستم
در انتظار یک اتفاق هستم اتفاقی که نه زمانش را می دانم نه مکان اش را بعضی اتفاق ها در بی زمانی و بی مکانی می افتند و تو فقط شاهد افتادنش هستی .
من می ترسم از شب از صدای موتور از صدای در صدای باد اصلا من از هر صدایی که از نفس آزاد این مرد بلندتر باشد می ترسم .
این شب ها شب های قدر نیست شبهای ترس است اضطراب تشویش دلشوره و انتظار اتفاقی که حتی نمی دانم چیست .
من می ترسم .
امشب نوشت :
اما در مراسم تودیع و معارفه وزیر علوم حضرت مشایی فرموده اند «نمیخواهم فلسفی صحبت کنم، ذوقی میگویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید.دلش خواست شناخته شود. کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف میشود. انسان را که حذف کنیم، دیگر نیازی به حذف خدا نیست، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است.»
و اینجاست که ترس شب گذشته را فراموش کردم معجزخ دولت احمدی این است همیشه دلیلی داری برای خندیدن
باری دیوار توقیف و این کاغذها بی جان
من ِ گناه ناکرده
محبوس آزادی ندیده
رخصت می دهندم به هوا خوردن
از انفرادی
در حیاط آزادی ؟
پی نوشت :
این شعر را در وبلاگ هفت اقلیم سال گذشته نوشته بودم اما وصف الحال این روزهاست
از حال من برخی از دوستان پرسیده بودند در یک کلام حال من خوب است ولی شما باور نکنید بیکار نیستم و مشغول به قلم دودوزه زدن در روزنامه ایی دیگر بی حوصله در حرف زدن برعکس روزهای اول کودتا که هم دوست داشتم حرف بزنم و هم حرف بشنوم این روزها تنها سکوت است و بس و پوزش از این همه سکوت که برخی نام اش را بی مهری و بی معرفتی بانو گذاشتند .

