میر حسین موسوی برنامه جدید خود را اعلام کرد که متن کامل به نقل از روزنامه اعتماد ملی در ادامه مطلب قابل دسترسی است .

بعد از نوشتن :
از آدمهایی که اعتماد یک ملت را لگد مال کردند توقیف اعتماد ملی دور از ذهن نبود عجب حس عجیبی دارد نوشتن این جمله « اعتماد ملی توقیف شد » بدون در نظر گرفتن اینکه این نام یک روزنامه است می توان گفت اعتماد ملی در ۲۲ خرداد توقیف شد
ادامه مطلب
اما چند سوال :
۱- چطور می شود یک دختر جوان (خواهر ترانه موسوی) هیچ دسترسی به اینترنت شبکه های خارجی و اخبار نداشته باشد ؟ حالا این دختر خوب و سر به راه آیا هیچ دوست و آشنایی هم ندارد که به اخبار نه ببخشید شایعات دسترسی داشته باشد ؟ حالا همه اینها به جهنم خود ترانه موسوی در خارج از کشور به هیچ اخبار و اطلاعاتی ببخشید شایعاتی دسترسی ندارد ؟ خودش حالا هیچ دوست و آشنایی هم ندارد که به او بگویند عکس اش را در مجلس سنای آمریکا نشان داده اند ؟ همه اینها ابهامی بود که برای من از بی اطلاعی خانواده ترانه بعد از مدتها از این خبر ایجاد شده بود
۲- این ترانه کدام ترانه بود ؟ چون ابتدای گزارش سه ترانه پیدا شد یکی متولد فرانسه متولد ۶۳ که همانجا زندگی می کند و در ایران نبوده ؟ یکی ۴۰ ساله که از کشور خارج شده و بازگشت نداشته و دیگری ترانه دو ساله ؟ این ترانه کدام ترانه بود که در کانادا زندگی می کرد ؟
۳ - چند نفر را می شناسید که با موبایل خود هر روز با کانادا تماس می گیرند ؟
۴ - آیا این خانواده عکس دیگری از دخترشان نداشتند که نشالن بدهند تا همه ابهام ها برطرف شود ؟ اصلا مادر ترانه مگر شناسنامه نداشت که نام و مشخصات دخترش را در برابر دوربین تلویزیون به نمایش بگذارند ؟
خب دوستان بیست و سی دست به کار شوید و این ابهامات را که برای مشتی خس و خاشاک بی مصرف ایجاد شده برطرف کنید تا پوزمان به خاک مالانده شود کاری هم ندارد عکس ترانه را از خانواده اصلی اش به هر نحوی شده بگیرید و شناسنامه ایی برای این مادر پیر درست کنید کار سختی هم نیست فقط یادتان باشد با احمق ها طرف نیستید و این دست برنامه های نخ نما شده ته شان باد می دهد حداقل سوراخ ته شان را مسدود کنید حالا نمی خواهد که با کمک سفارت ایران در کانادا تصویر تازه ایی از ترانه برای ما بفرستید همین چند قلم را درست کنید ما هم عرعر
پی نوشت :
روزهای خوبی است لایه های زیرین این اتفاق نوید روزهای خوبتر را می دهد جایی که اصلاح طلبان به واسطه این شکستی که به نامشان ثبت شد تمرین می کنند برای پیروزیهای بزرگتر حالا همه آنها متعد شده اند کسانی که حتی تصورش هم نمی رفت این چنین کنار یکدیگر بایستاند و از همه مهمتر اینکه اگر آنها پشتوانشان زور است پشتوانه اینها مردم است حق طلبی و آزادی خواهی پشتوانه شما آه مادران داغ دار است حتی اگر انکارش کنید
سر بریدن ما در همه بحرانها و تغییر ها انگار چنان عرف شده که سر بریدن بره های بی گناه در عید قربان ما همان کسانی هستیم که از صبح تا شام از حقوق از دست رفته زنان سرپرست خانوار کودکان کار و حقوق عقب مانده بازنشستگان می نویسیم همان کسانی هستیم که با وجود همه محدودیت ها همچنان حنجره مان را برای ویران شدن فلان بنای تاریخی پاره می کنیم اما همیشه از عقب افتادن حقوق خود و ویرانی آشیانه مان رنج می بریم و دم نمی زنیم . ما همان هایی هستیم که حداقل یکبار هم که شده در زندگی از پزشک معالجمان شنیده ایم تنها راه مداوای زخم معده و سردرد میگرنی مان ترک کردن این حرفه است ما همان هایی هستیم که توقیف می شویم توبیخ می شویم و بسیاریمان هم حبس می شویم ما همان هایی هستیم که به هیچ روزنامه ایی نمی توانیم دل ببیندیم همان هایی هستیم که نه تنها از فشار عوامل سیاسی و اجتماعی رنج می بریم از زیرآب زنی هم حرفه ایی ها هم بغض می کنیم و این هم به دلیل کم شدن فضای کاری و افزایش نیازهای مالی است ما همان هایی هستیم که از مردم فلسطین آواره تریم .
اما چه می شود ما را که همچنان بر سر این حرفه لعنتی می مانیم مگر نمی دانیم بر سر گوری زار می زنیم که در آن مرده ایی نیست ؟
این روزها اشک ام با یک حرف ساده با یک عکس حتی سرازیر می شود و دیگر با بغض نمی نویسم حالا این روزها روی کاغذهایی می نویسم که از اشک من خیس می شوند و مچاله درست مثل دل خودم روزی که وارد تحریریه می شوم و می بینم جای دوستان من را چهره های غریب گرفته اند روزی که دوستان ما را دست بسته به قربانگاه تاریکی و تنهایی می برند . مثل روزی که دوستانم خداحافظی می کنند و من بغض می کنم و به دستشویی پناه می برم تا اشکم رفتن شان را سخت نکند چه می شود ما را که حال تنها پناهمان می شود مستراح دفتر روزنامه و خوراک شام و سحرگاهمان می شود اشک و بغض ؟ چه می شود ما را که با این همه درد از این درد دل نمی کنیم ؟ چه می شود ما را که با این همه دلتنگی با این همه حق نا حق شده مان هنوز از حقوق مردم سخن می گوییم ؟
روزنامه نگاری ویروسی است که مثل خوره به جان آدم می افتد اعتراف نمی کنیم اما تک تک ما در هر صفحه ایی که می نویسیم دوست اش داریم هر چند می دانیم این معشوقه هر جایی فردا دیگری را در آغوشش می خواباند .
روزنامه نگاری این روزها از هر روز دیگری سخت تر است و این معشوقه از هر روز دیگری هر جایی تر شده آنقدر هر جایی شده که در آغوش هر کس و نا کسی شب اش را سحر می کند .
حالا با روزی یک پاکت سیگار به جای شام و نهار به تماشای هم خوابی این معشوقه هرجایی که این روزها دست زنان خیابانی را از پشت بسته نشسته ام و به بی وفایی او و ایستادگی خودم غبطه می خورم .
اما شمایی که نه شرافت دارید نه دین و نه آزاده اید به چه چیز قسم تان بدهم که باورش داشته باشید ؟ تو را به هر کسی که می پرستید ۱۷ مرداد همین یک روز لعنتی هم که شده روزنامه نگاران در بند را آزاد کنید تا رنگ آفتاب را ببینند تا بدانند ما دوستشان داریم و این دوری یاد آنها را از دلهای ما پاک نکرده است همین یک روز را انسان باشید . می دانم سخت است . می دانم توانش را ندارید اما سعی کنید بیاید یم روز هم که شده انسانیت را بازی کنید محمدهای قوچانی را آزاد کنید فقط همین یک روز همین یک روزی که با مرگ یکی از ما به نام ما نام گذاری شده مایی که روزمان هم سالگرد مرگ یکی است .
امروز نوشت :
در انجمن صنفی روزنامه نگاری را به دستور دادستان کل کشور پلمپ کردند روز مجمع عمومی همه پشت در ماندند این هدیه روز ما بود که پیشاپیش تقدیم حضورمان شد
بعد از نوشتن :
امشب خشم عجیبی خیابان گاندی را فرا گرفته بود صدای یکپارچه الله اکبر از پشت بام ها هم شنیده شد به گمانم این مردم از ناسپاسی پسر در برابر پدر شاکی بودند پسری که پدرش همه توانش را برای او گذاشت آنقدر که او باید پای پدر را می بوسید اما این بار دست اش را هم نبوسید . شاید هم مردم از اینکه بزرگانی چون عمو اکبر و عمو ناطق در مراسم دست بوسی غایب بودند عصبانی شدند شاید هم مثلا زن ها و شوهر ها در خانه بر سر مسائل معمولی درگیر شده و خشم خود را به خیابان یا پشت بام آورده بودند خلاصه اینکه چیز مهمی نبود جای نگرانی نیست پدر پسر ناخلف آسوده بخواب که پسر نا خلف ات بیدار است .
افشین خان قطبی مصیبت وارده را به شما تسلیت می گویم شما مردید
آقای شریفی نیا شما به جز دلالی در سینما پس هنرهای دیگری هم دارید پاچه خواری و شرکت در مراسم دست بوسی از شما که این همه سال از رسانه میلی حذف شده بودید کار جالبی بود
پس از نوشتن :
دوباره می نویسم این بار به جای اجتماعی دوباره شوت شده ام در فرهنگ و هنر حالا کجایش باشد برای بعد آخر این روزها ما فقط می نوبسیم که نوشته باشیم همین
هر چقدر تو محدودتر می شوی من عاشق تر می شوم و آنها از این غافل اند
بعد از نوشتن :
پس از برگزاری مناظرات قبل از انتخابات و حال با اعتراف برخی سیاسیون به این نتیجه رسیدم که کشتی مقدس جمهوری اسلامی در ۲۶ سال توسط دزدان دریایی هدایت می شد و حال با وجود برادر محمود نجات یافته و پس از سالها سرگردانی امروز به آرامی در مسیر روسیه در حرکت است .
یعنی۱۷ مرداد امسال هم باز عده ایی از ما بیکار و عده ایی از ما در حبس خواهند بود ؟ چه سوال مسخره ایی اصلا برای کسی مهمه که۱۷ مرداد روز ماست ؟ ما که بسیجی نیستیم که انقدر پررو و پر توقع شدیم . ما که بسیجی نیستیم که طلب کار شدیم .
رسول بابایی در روز معارفه خود همه اعضای روزنامه را جمع کرد و به آنها وعده داد که در محتوای مطالب تغییرات ایجاد می کند نه در نیروها
خدا را شکر که روزی دست خداست نه دست قوزی ها و ما به این شغل پر از حادثه عادت داریم
بعد از نوشتن :
محمد حسین مهرزاد از همکاران اخراجی ما در روزنامه تهران امروز که پسر گل ما هم بود داماد شد هم خیلی خوشحالم چون از بهترین دوستان من در روزنامه بود هم غصه دارم چون می دونم الان بیشتر از هر زمان دیگری سرکار رفتن اش مهمه خدا از باعث و بانی این موضوع نگذره یادش به خیر با مهرزاد و افسانه و چندتا از بچه های عکس چه سوژه ایی داشتیم
گوشه ایی از یادداشت محمد قوچانی در باب روزنامه نگاری :
... ما روزنامهنگاران نسل سوم مرگآگاهترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیدهایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بیجانی كه در آغوش ما جان به جانآفرین تسلیم كردند. ما روزنامهنگاران نسل سوم تحقیرشدهترین نسل روزنامهنگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم میكند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچكسی از آینده خود خبر ندارد اما میتواند برای آینده خود- حداقل آینده كوتاهمدت خود- برنامهریزی كند اما ما نمیتوانیم برای فردای خود برنامهریزی كنیم. هر روز كه به دفتر نشریه خود میرویم نمیدانیم كه آیا فردایی هم در كار هست؟ نكند فردا دوشنبه باشد كه دوشنبهها روز تشكیل جلسه هیات نظارت بر مطبوعات است. نكند فردا یكی از شنبهها یا دوشنبهها یا یكشنبهها یا سهشنبه یا چهارشنبهها یا پنجشنبههایی باشد كه ممكن است شعبهای در دادگاه حكم توقیف نشریه ما را بدهد. خدا را شكر كه جمعه تعطیل است! ما حتی شب عید هم نداریم. ما حتی شبهای عید هم- درحالی كه بر مجلات و نشریاتمان لباس نوروزی پوشاندهایم- لباس سیاه میپوشیم و در غم از دست دادن مجلاتی كه نوروز را نمیبینند میسوزیم. ما سالهای عمرمان را با ویژهنامههای نوروز میشماریم؛ ویژهنامههایی كه روزبهروز كمتر میشوند. به خندههایمان نگاه نكنید؛ ما از دل سوگواریم. به جشنهایمان نگاه نكنید ما از سر بیخیالی خوشحالیم. كدام شغل و كدام كاسبی را سراغ دارید كه به كوچكترین خطا شاغلان و كاسبان در آن به اعدام محكوم شوند؟ به جرم خطای یك نفر همه كارگران و كاسبان یك محل را از كار بیكار كنند؟ به اتهامی در 10 سال پیش، پس از 10 سال توقیف حكمی برای 10 سال بعد بدهند «و دیگر هیچ...» روزنامهنگار شدن برای نسل ما آسان بود اما روزنامهنگار ماندن چه دشوار است. این آرزو به دل نسل ما مانده است كه در این كار بماند و پیر شود، پخته شود، باسواد شود، كارشناس شود، روزنامهنگار شود. ای كاش پیر شویم. ای كاش در دفتر روزنامه و مجله بمیریم....

