من هنوز نمی دانم باطوم درست است یا باتوم ؟ می دانی تا به تنم نخورده بود دلیلی هم برای نوشتن اش نداشتم اما حالا حداقل به لطف این باتوم یا باطوم می روم بعد از مدتی لغت نامه دهخدا را باز می کنم تا دیکته صحیح اش را یاد بگیرم . کسی می داند باتوم درست است با باطوم ؟
تا دیروز فکر می کردم سبز رنگ مقدسی است اما امروز فهمیدم رنگ بدی است آلرژی زاست حالا مانده ام ظهر عاشورا قرار است تن یاران امام حسین چه رنگ لباسی بپوشانیم ؟
قبلا فکر می کردم خس و خاشاک چیز به درد نخوری است اما حالا نمی دانم چرا مردم این روزها در خس و خاشاک شدن از هم پیشی می گیرند ؟
وای چقدر معما دارم و چقدر ابهام ...
و دلخورهم می باشم شدید که سالهاست فریب پیر مرد همسایه مان را خورده ام فکر می کردم سکته کرده و همیشه بخاطر ناتوانی اش کمک اش می کردم حالا امروز فهمیدم از اوباش محل است و بی خودی می گفته فقط می رود تماشا آن هم از سر کنجکاوی و تنهایی بی وجدان چه زوری داشته و ما نمی دانستیم ...
۲۲خرداد جمهوری کشون
۲۳ خرداد باتوم خورون
۲۴ خرداد تهمت زنون
۲۵ خرداد تیر بارون
۲۶ خرداد انکارکنون
۲۷ خرداد فحش خورون
۲۸ خرداد اعتراض کنون
۲۹ خرداد تهدید کنون
۳۰ خرداد از رو نرون
۳۱ خرداد برادر کشون
گفته بودیم به خرداد پر از حادثه عادت داریم
پی نوشت :
می خواستم ننویسم نگذاشتند قلم از آن دسته اشیا جانداریست که با تهدید شجاع تر می شود
شبی چند شعر ده ها صفحه نثر و داستان حاصل این تهدید هاست می خواهم دسته اول بمانند وگرنه مرا باکی نیست که قلم به جوهر خون خویش پر کنم و بنویسم از اینجا نوشتن مرا باکی نبود از وبلاگم دلخور بودم که روز تولدش نحس شد همین
به نشانه اعتراض به عملکرد صدا و سیما و شرم از همکاری با این رسانه به ظاهر ملی از نوشتن ادامه سریال " لطفا آهسته برانید " سر باز زده و نوشته های پیشین را هم پس گرفتم ملت واقعی ایران یا همان خس و خاشاک عزیز برایم بیش از قرارداد ۱۸ میلیونی ارزش دارند
به علت شرکت در عزای عمومی مردان و زنانی که استوار این روزها سینه در برابر تیر متحجرین دروغگو سپر کرده اند و با بی رحمی ارازل و اوباش و خز و خاشاک نامیده می شوند اینجا نمی نویسم
به خاطر همزمان شدن تولد این وبلاگ با روز نابودی جمهوریت و دموکراسی یعنی ۲۲ خرداد اینجا نمی نویسم
اما حالا از همان روزی که سخت کتک خوردم نوشتن را روی کاغذ از سر گرفتم کاغذهایی که فیلتر نمی شوند و جاودانه می مانند مثل میرحسین موسوی که از نظر من تبدیل شد به یک قهرمان ملی میرحسین تو برنده شدی و در ذهن من که از ابتدای تولد هرگز یک قهرمان ملی را از نزدیک ندیده بودم و هر چه قهرمان می شناختم یا افسانه بود یا تاریخ تو یک قهرمان زنده ایی .
من اینجا نمی نویسم تا روزی که برد تو را جهان به رسمیت بشناسد .
به اینجا مراجعه کنید فعلا تنها جایی است که می شه بیانیه ها رو پبدا کرد
باراک اوباما از دوستی با جهان اسلام در قاهر گفت وبا گفتن حرف تاریخی حیرت جهانیان را بر انگیخت هرچند تلویزیونهای ایرانی خارج از کشور در ترجمه این جمله کوتاهی کردند او از ایرانیان برای دست داشتن آمریکا در کودتای 28 مرداد عذر خواهی کرد .
برای عوض شدن روحیه حرص و جوش واکنش های ایرانیان به این سخنان را بخوانید :
محمود آقا : من که گفتم بلاخره آمریکا از صحنه روزگار محو می شه . نشد ؟ دیدید که خودشون به شکست اعتراف کردن
شیخ : من با کارشناسان صحبت کردم برای اونها هم برنامه مفصلی دارم البته نظر کرباسچی اینکه فعلا تیم ما روی این برنامه بیشتر کار کنه من همه اینا ر ِ تغییر می دم
رضایی : من می دونستم از اولم به خاطر همین اصلا طرح سربازی و خواستم کم کنم چون می دونستم جنگی در کار نیست
میرحسین : به نظر من دل اوباما لک زده برا تبادل فرهنگی با ما مثلا دلشون می خواد شجریان بیشتر بره اونجا براشون مرغ سحر بخونه ناشرهای ما اونجا برن کتاب چاپ کنن فیلمسازهای ما همین طور خلاصه ما با همه امکانات برای کمک فرهنگی به آمریکا آماده ایم
زهرا رهنورد : آخی قربونش برم پسر گلم دید چه آقاست ؟
خاتمی : خوشحالم که در ماه حماسه سازی چون خرداد به جهانیان ثابت شد گفتمان بهتر پاسخ می دهد تا لگدمان
فاطمه رجبی : گه خورد مرتیکه کثافت هرزه هیز عوضی آشغال سیاه برزنگی درد به اون جونش بیفته حمال .
خبرگزاری فارس : باراک اوباما در گوشه ایی از سخنان اش میرحسن موسوی را زیر سوال برد و گفت به موقع از مفاسدی که در آن دوران توسط شخص میرحسن اتفاق افتاده پرده دری خواهم کرد ( در کل خبر هم جز تخریب میرحسن چیزی نیست گویا تنظیم کننده خبر یادش رفته موضوع اصلا چی بود )
مشایی : من از قبل یواشکی به اوباما چشمک زده بودم
خبرگزاری ایرنا : فحاشی های باراک اوباما به جهان اسلام در قاهره
روزنامه ایران : بی کفایتی شهردار تهران در کنترل ترافیک قاهره در روز سخنرانی باراک اوباما بار دیگر بی لیاقتی قالیباف را به جهانیان ثابت کرد
دیشب شب عجیبی بود با وجود اینکه تا قبل از غروب مثل همه این روزهام تو تب انتخابات بودم اما یه چیزی یه مرتبه انگار زیر پوستم جریان داشت گرمتر از انتخابات دلم می تپید و تنگ بود برای او که مسافر من است . دلم برایت تنگ شده انقدر که می ترسیدم صدایت را بشنوم برای با هم تا صبح بیدار بودن یادت هست شهر نور کنار ویلای روبه روی دریا سیگار به سیگار روشن کردن و گیلاس به گیلاس می زدن آنقدر که تب کردیم و به دریا زدیم با وجود باران و طوفان با وجود اینکه من از آب می ترسم دلم تنگ شده بود برای یک شب دیگر با تو خوابیدن میترای نازنینم چه کنم که همه سهم من از تو سالی یک ماه است و بس لعنت به همه مرزهای دنیا کاش هیتلر پیروز می شد و الان مرزی نبود تا تو دور باشی از من تا این حد - فکرش را بکنید با این افکار خوابیدم اما خواب دیگری دیدم خواب همان رفیقی که با چشمان هفت رنگ اش چند سال مرا پابند خودش کرده بود آنقدر خوابم شیرین بود که از صبح حالم بهم می خورد وقتی از خواب برخواستم به تقویم نگاه که کردم دیدم درست در شبی خواب اش را دیدم که سال قبل با هفت تیر آرزوهایم کشته بودم اش . بعد از او خیلی سعی کردم برای دیگران بازی عاشق پیشگی را اجرا کنم اما نشد که نشد کشتم اش اما حالا می بینم آن روزها دوست اش نداشتم عاشق اش بودم نبودم هنوز هم هستم هیچ کس جای او را در زندگی من پر نکرد حتی خودم کاش می شد ترمز این غرور لعنتی را کسی می کشید تو تنها کسی که توانستی سه سال پی در پی حوصله من را سر نبری به اعتقاداتم احترام بگذاری و آخر تلخ همه قصه هام را دوست داشته باشی تو بزرگترین معمای حل نشده زندگی من بودی و می مانی معمایی که عاشقانه دوست اش دارم معمایی که بدترین رفتار آخرین روز مرا ندیده گرفت و بعد برای احوال پرسی بعد از جراحی تماس گرفت .
پی نوشتت :
* اینها را که نوشتم حتی لحظه ایی فکر نکردم قرار است به کسی بر بخورد اما بر هم خورد مهم نیست چقدر می شود دروغ گفت ؟ چقدر می شود وانمود کرد که کسی جای او را در زندگی من گرفته ؟ خسته شدم از بس به خودم دروغ گفتم . تا کی می توانم نام او و تصویر او را در فیلمی ببینم و تنم نلرزد و رنگ به رنگ نشوم ؟ نه نمی شود
* رفیق من تنها کسی بود که حامی من بود در مبارزه کردن چیزی که بقیه یا آن را به سخره گرفتند یا سعی در منصرف کردن من داشتند اما او همیشه می گفت : بنویس همه حقیقت را هر چند تلخ هر چند بدون داشتن امنیت
* راستی میترا دختر خاله نازنین و راه دور من است دلم برای صداش برای دیدن اش و بو کشیدن اش تنگ شده ولی چه کنم که امسال اون یک ماه هم قسمتم نمی شه میترا داره صاحب یک نوه می شه درسته تفاوت سنی من و میترا زیاده حدود ۲۰ سال اما فقط فاصله ما از مرز ایران است تا آلمان
پی نوشت :
با شمارش معکوس انتخابات شمارش معکوس ما برای توقیف شدن یا نشدن روزنامه تهران امروز هم آغاز شده و تردید و نگرانی تکراری ما تهران امروزی ها . شنبه گزارشی دارم درباره بررسی برنامه های چهار کاندیدا درباره دانشگاهیان و دوشنبه گزارشی جنجالی از ماجراهای آقای مشائی و ... خواندی است با مدرک و سند گزارش تنظیم شده و با اسم خودم کار خواهد شد چون پای هر چی بنویسم تا آخر می ایستم
محسن فرجی در وبلاگش نوشته بود : عشق یعنی این سوء تفاهم که فکر کنی زنی با بقیه زنها فرق می کند من می گویم : و اینکه فکر کنی مردی با بقیه مردها فرق می کند و اصلا به نظر من عشق یعنی یک سوتفاهم بزرگ و من این را نوشتم تا هی به خودم نگویم کاش می شد بدون رو در واسی همه حرفها را زد .
آقای رئیس جمهور من از شما می ترسم از سایه ای که چهار سال است روی سرم سنگینی می کند از خنده های شما می ترسم از اینکه حرف بزنم دهنم پر از خون بشود می ترسم شبها گاه کابوس می بینم کابوسی که بیش از همه یادم مانده شبی است که شما ایستاده بودید و لیست افرادی را که باید در گودالهایی شبیه گورهای دسته جمعی دفن می شدند امضا می کردید . چقدر ترسیدم یادم هست شبهای جنگ کابوسهای مشابهی را درباره صدام می دیدم کودک بودم و صدام برایم یک ترس و دلهره بزرگ بود .
حالا چقدر دلم شور می زند از شما از وزیر ارشاد از گشت ارشاد اصلا انگار ازهمه دنیا می ترسم از یک دشمنی می ترسم که نمی دانم کیست اما شما انگار همه دنیا را به این نام می خوانید و من از همه دنیا می ترسم آقای رئیس جمهور به من رحم کنید تو را به خدا کمتر با خنده هایتان ترس هایم را به سخره بگیرید . رحم کنید و وقتی به سیمای ملی که در واقع ستاد انتخاباتی شماست آمدید نخندید چون در آن لحظه که می خندید تمام وجودم به لرزه می افتد می ترسم خیلی می ترسم .
من به کسی رای می دهم که جرات کنم به او اعتراض کنم به کسی که وقتی از مشکلات نالیدم ناله هایم را با خنده هایی شوم به سخره نگیرد به کسی که اگر انتقاد کردم توی دهنم نزدند من از این همه ترس و دلهره خسته شده ام خیلی خسته شده ام از بیکاری آدمهای گرسنه که مجبورند برای سیر کردن شکم زن و بچه هایشان زیر آب صمیمی ترین دوستانشان را بزنند خسته شدم از بس شنیدم فلانی هم معتاد شده با مدرک فوق لیسانس بعد از ۲ سال خانه نشینی یا پر پرش افسردگی گرفته مشت مشت قرص می خورد خسته شدم از خودم از همه دنیا
۲۲ خرداد اولین سال تولد هفت اقلیم من هم هست نمی دونم چرا اما همه اش دارم دنبال نشانه های خوب می گردم برای یه اتفاق خوب

