تبليغاتX
شهر سوخته
در ادامه وبلاگ هفت اقلیم و در سوگ اعتماد از دست رفته ام

در میان خمیازه های یک انتظار طولانی

و کش و قوس پهلو به پهلو

عشق را جوییدن

تو هنوز خاموشی

من پر از کرشمه های پنهانی

در گوش تو کر

آه می نالد از این گلوگاه خنجر سائیده  

خون مرده ، عشق می خندد ، نیاز می ماند

گوش تو کر  

چشم تو کور

و سماجت این هم آغوشی

 از زمین و زمان بر تو می بارد

سحر این شب کامکاری را می بلعد

آفرینش یک گناه می میرد

تو کور

تو کر

من فریب خورده

گلوم  به خنجر سردی حضور تو تسلیم

و همه زنانه فریبندگی هام

بی کامکاری نفس نفس جان دادن تو  مغلوب

باری غروب  یک سماجت طولانی

 سپیده می زند

 در این خواب بی عشق بازی فرسوده

 

 

پس و پیش نوشته هام :

زندانبان خاطرات کهنه ایی هستم

که به آزادیش ابد خورده

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:55 | لینک  | 

کلمه ها انگار قهر می کنند

کاغذها بی هویت

قصه ها مغلوب

زن ها محکوم

حرفها انگار در سینه حبس می ماند

گره بغض ها کور می شود

راهی برای گشودنش نیست شاید

تا کی تاوان عاشقانه نوشتن ها را باید داد ؟

تا کی توقیف کلمه

اعدام عاشقانه هام ؟

تا کی باید در سماجت یک قصه

در سماجت یک شعر

گیر افتادن را تاب بیاورم ؟

تا کی فریبنده زنانه گی هام درد می شود به روی دردهام ؟

تا کی نوار غزه ؟

تا کی کودک فلسطینی از کودک گل فروش سر چهارراه عزیزتر ؟

چند صد سال دیگر به جای علم و معرفت

باید افسانه های شما را باور کنم

از جهنم و بهشت ؟

چند هزار سال دیگر با خدا دوست می شوید ؟

چند میلیون سال دیگر خدای شما خدای عاشقانه بودنهاست

نه از ترس در شلوار شاشیدنها ؟

تا کی فریب می دهید ؟

تا کی با آرزوی شهادت شعر می نویسید

قصه می سرایید

تحسن می کنید

تا کی از ترس یک ترقه سوراخ موش می خرید ؟

تا کی محرم و نا محرم مردم را استغفار می گویید

خودتان میوه ممنوعه هزار هزار نوش می کنید ؟

تا کی گند می زنید به منصور حلاج بی نوا ربط می دهید ؟

نمی دانم تا کی دوام می آورید شما که

سرتا پا فریبید ؟

تا کی نان مردم آجر می کنید ؟

پول نامشروع را با تبصره هایی مشروع کرده میل می کنید ؟

تا کی فقط بگو  تا کی ؟

 

پس و پیش نوشته هام :

- از مردم فلسطین متنفرم از روزی که یادمه اسم اونا رو شنیدم بدبختانه در خیابان فلسطین هم متولد شدم و تا ۳ سالگی اونجا زندگی کردم شاید به نظر آدم بی رحمی باشم اما نفرتم از این آدمها زمانی بیشتر شد که در حرم پیغمبر یک زن فلسطینی بعد ار کلی موضع گرفتن در برابر حضرت علی (ع) وقتی ازم وپرسید اهل کجایی و پاسخ شنید ایران با تعجب  و مثل احمق ها نگاهم کرد و گفت ایران کجاست ؟ البته من جوابش و دادم هم درباره حضرت علی و هم درباره ایران . درباره ایران به او گفتم ایران همان جایی است که با پول مردمش تو آمدی حج .

- یک خانم فرنگی که نام و اصالت اش باشد برای بعد امروز عکس های دانشگاهشان را نشانم می داد آسیایی بود حسابی شرمنده شدم چون اولا زمان دانشجویی در دانشکده هنرهای زیبا دوربین دیجیتال نداشتیم عکس زیادی هم ندارم اما زمان دیجیتال و فن آوری و ... دانشکده انجمن روزنامه نگاری مرغ دانی بود اعجاب انگیز که عکسهای موجود یا از خانم همسایه دانشکده است که آشپزخانه اش وست لنگ و پاچه دانشکده بود یا از چند مرغ و خروسی است که آنجا ولو بودند حالا فکرش را بکنید اساتید باد دماغ دار ارتباطات با زیر صدای خروس چه می کردند در این طنزکده ( منظورم البته همه اساتید آنجاست منهای سه بزرگواری که در لینکها هستند این بندگان خدا همه چیز داشتند جز باد دماغ ) الحق و والانصاف این دانشکده حیف شد تعطیل شد تفریگاه باحالی بود
نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:54 | لینک  | 

خون دلمه بسته در انتهای یک زجر

تیغ کند شده در سایش یک رگ

گلوله در لوله گاه یک هفت تیر محبوس

عشق گندیده در قربانگاه یک خودخواهی

کلمه مدفون در توقیف یک قلم

انگیزه بی جان در این سانسورهای تکراری

و من در سماجت یک قصه گیر افتادم

تو در سماجت یک شعر

زجرهامان را قاب می کنیم

بر دیوار دلتنگی

ترس من باری  مردن در میان کلماتی است نا نوشته مغلوب

و من ناشناخته قربانی

به رسم عموهایم ون گوگ وار

 ترس من شاید  مردن در سرزمین یک غربت طولانی است

 حبس می ماند گلوله در هفت تیر

تیغ کند می ماند در سایش یک رگ

و عشق می میرد در گنداب یک خودخواهی

هربار برای رهایی گلوله

و سایش یک رگ

بهانه ها را صف می بندیم

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:52 | لینک  |