تبليغاتX
شهر سوخته
در ادامه وبلاگ هفت اقلیم و در سوگ اعتماد از دست رفته ام

در همسایگی ما هرگز پسری نبود که به اشتیاق دیدنش  از پنجره تا کمر تاب بخورم

تا به بهانه سرک کشیدن به خانه شان کتابهایم را در پشت بام نخوانده ورق بزنم

هرگز پسری نبود که دلم برایش بلرزد

در همسایگی ما دختری هم نبود

تا ظهرهای تب دار تابستان

از به زور خواب کردنهای مادرهامان فرار کنیم

تا با کچ روی آسفالت خط بکشیم

تا لی لی کنیم

دختری نبود که با هم مدرسه برویم بزرگ شویم عاشق شویم

در همسایگی ما فقط پیرزن کری بود

که برای سلام کردن به او باید هوار می زدم

پیرزنی بود که صدای اخبار را تا ته زیاد می کرد

من

هم کر شدم

هم خبرنگار

لعنت به همسایه های ما که تخم همه شان را ملخ خورده بود

و من تنها ماندم

شاید در همین خانه بالای شهری

که به زودی با گسترش جغرافیایی به پایین شهر تنزل می کند

من هم پیرزن کری شوم به زودی

که صدای اخبار را تا ته زیاد می کند

که نسلهای بعد از خود را کر می کند

نسلهای بعد از من آدمهای جالبی هستند همه افلیج

آخر نسلهای بعد از ما فقط فکر می کنند

آنها فکر می کنند ماشین خودش حرکت می کند

آنها فکر می کنند فکرهاشان را نرم افزارهای تازه می نویسد

آنها فکر می کنند و غذا پخته می شود

نسلهای بعد از من همه افلیج می شوند

همانقدر وبلاگهای ما برای آنها مسخره است

که نامه های پیرزن همسایه که به نامزدش نوشته بود برای من

آنها همانقدر مسنجرهای ما را به خنده می گیرند که ما تلگرافهای نسلهای قبلی را

نسل بعد از ما فکر می کند و دوستش می فهمد

آنها حتی با هم حرف هم نخواهند زد

کلمه ها فراموش می شود
همانطور که در نسل ما دست خط بی معنا شده

همانقدر که این تایپ کلمه ها دیگر هویت ندارد

وای نسل بعدی به دی وی دی ها و سی دی های ما همانقدر می خندند

که ما به صفحه های خش دار پیرزن همسایه

سینما خانواده های مضحک ما برای آنها که سینمای سه بعدی خواهند داشت

به اندازه رادیوی چوبی پیر زن همسایه قدمت خواهد یافت

بگذریم ...

لعنت به این همسایه های عقیم ما که نزادند و من تنها ماندم ...

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:38 | لینک  | 

در شب بارانی پاییز

به تنگنای یک کوچه بن بست

پنهان شدن و فرار کردن از دست نیروهای برقرار کننده امنیت

و در ان لحظه ناب بوسیدن لبهات

همانقدر هیجان داشت

که صبح ناشتا

در مستراح  یک اداره فوق نظامی

ایستادن

و  یک نخ سیگار کشیدن .

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:37 | لینک  | 

سکانس  اول - داخلی/خارجی- ساعت ۹ شب

لباسهای اتو شده همه سفید همون لباسهایی که همیشه دوستشون داره پوشیدم یک ساعتی هست که جلوی آینه دارم درست همونجوری که اون دوست داره آرایش می کنم به قول برو بچه های سینما یه گریم زیر پوستی عطر شانل همیشگی همونی که می گه وقتی می ری باز هم بوی عطرت توی خونه اس ... .واسه آخرین بار توی آینه نگاه می کنم همه چیز به نظر مرتبه راه می یوفتم خیابونای تهران برخلاف همیشه خلوته هوا صاف ولی خنک وقتی می رسم واسه آخرین مرتبه توی آینه قدی آسانسور نگاه می کنم به نظر همه چی همونجوریه که دوست داره جلوی در که می رسم کلید می اندازم آخه اون می گه مهمون در می زنه تو که صاحب خونه ایی مثل همیشه اون هیکل توپول و تنبلش و انداخته روی کاناپه و داره تلویزیون نگاه می کنه با دیدن من لبخند می زنه و دستاشو باز می کنه منم می خزم زیر بازوش گل سر من و باز می کنه و دستشو می کشه توی موهام و سرمو می یاره بالا و لبهای گرمش و می گذاره روی پیشونیم ...

سکانس دوم - داخلی / خارجی - ساعت ۹ شب

صدای رعد و برق من و از خواب بیدار می کنه تب دارم خیس عرقم وای داره دیرم می شه تا ۹ چیزی نمونده لباسهام همه چروک و بهم ریخته اس لنگه جورابم وسط کتاب صادق هدایته درست رسیدم به سه قطره خون ... شالم روی سه پایه نقاشی و مانتوم زیر تخت همه سیاه همه چروک اصلا مهم نیست تند تند لباس می پوشم و با عجله خونه رو ترک می کنم بارون داره مثل سیل می باره خیابونا بسته ترافیک و داد و بوق .. اه با هزار زحمت رسیدم بوی تب می دم وقتی می رسم بازم این آسانسور لعنتی خرابه ۵ طبقه رو یه نفس می دوم و کلید و توی در می اندازم هیکل توپول و تنبل اش و انداخته روی مبل با دیدن من از جاش می پره

اون : اتفاقی افتاده ؟  چرا ساکتی ؟ چی شده ؟ چرا چشمات گود رفته ؟ چرا توی چشمات خون زده ... سحر ؟

وقتی جوابی نمی شنوه ساکت می شه من از توی کیفم یه هفت تیر در میارم می گیرم جلوی صورتش و اون از ترس زبونش بند اومده می زنم درست روی پیشونیش وسط دو تا ابروش بین اون چشمای رنگی سگ دار همون جایی که لبهای من هزار بار بهش بوسه زده ...

سکانس آخر - داخلی - ساعت ۱۰ شب

دراز کشیدیم هر دو کنار هم سر من روی بازوی اونه مثل همیشه من یک ریز حرف می زنم و اون ساکته اما خیلی ساکته

من : مطمئنی دستت درد نمی گیره ؟ ... خب چرا جواب نمی دی ؟ راستی چرا انقدر سردی ؟ ... خب معلوم هست از ساعت ۹ تا الان داری کجا رو نگاه می کنی یک ساعته حتی پلکم نزدی فقط چشم دوختی به اون سه تا قطره خون ... خب حرف نزن .... ببین سه مرتبه دستامو شستم نمی دونم چرا خون روی دستام پاک نمی شه ... اه بازم که زبونت بند اومد ... ولش کن بابا انقدر خیره بمون تا خسته بشی من که می خوابم صبح زود باید برم سرکار ... اه این خون رو دستامم که پاک نمی شه ... بی خیال صبح می شورمش دوباره ... شب بخیر .

و او در سکوتی ابدی به سه قطره خون روی دیوار چشمان رنگیه  سگ دارش را دوخته است ...

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:36 | لینک  | 

چندی پیش شخصی با نام " یه نفر " به وبلاگ بنده آمده و کامنتی گذاشته بود به رسم ادب و طبق عادت کلیک فرموده به وبلاگی رسیدم که در ابتدا فکر کردم وبلاگ شخصی پرزیدنت احمدی نژاد می باشد اما بعد دیدم وبلاگی از طرفداران ایشون می باشد حالا چرا راجع به این وبلاگ نوشتم به چند دلیل :

۱. نمی دانم چرا همه این دست وبلاگها با نام مستعار به ثبت می رسند ؟ مگر دور دور آنها نیست ؟ آنها از چه چیز واهمه دارند ؟

۲. در وبلاگ فوق عکسی بود از سال ۸۴ پرزیدنت با موهای سیاه و ریش سیاه و کمی سر حال و عکسی بود از همین امسال موهای سفید شده و کمی خسته و این جمله زیر عکس ها نوشته شده بود : رنج سه سال خدمت صادقانه . من در خصوص این پست خیلی حرفها دارم اول اینکه جناب پرزیدنت خسته نباشید به خدا ما راضی به زحمت شما نیستیم ولله شما زحمت نکشید تشریف ببرید از تیر ماه سال بعد برای استراحت خدا شاهده ما خوشحال می شیم اصلا مدیون مایین قربان اگر بخاطر ما ملت شریف برای استراحت به نقطه ایی دور و خوش آب و هوا کوچ نکنید . مگر به خاطر چیز دیگری جز خدمت به ملت قصد ماندن دارید ... اما مطلب بعد اینکه ای کاش در کنار عکس قبل و بعد پرزیدنت  عکس قبل و بعد من - پدرم - دوستانم و سایرین را هم گذاشته بودید تا ببینید همه پیر شدیم همه خسته شدیم نه فقط ایشون البته نه زبونم لال فکر کنید مردم این سرزمین در این سالهای خدمت گذاری دولت نهم از ضعف مدیریت رنج بردن و فشار اقتصادی و اجتماعی کمرشونو خم کرد نه همه اینا بخاطر آلودگی هواست .

۳.عکس دیگری در وبلاگ این بار در حال مقایسه پرزیدنت با عالیجناب رفسنجانی بود عالیجناب در یک سفره مفصل در حال نوش جان کردن پلو مرغ و پرزیدنت در سفره ایی محقر در حال تناول نان خالی  که پنیرش و من ندیدم و این جمله نیز نوشته شده بود : این کجا و اون کجا ؟ در خصوص این پست هم حرف دارم اولا عالیجناب نوش جانتان خب مسلم است وقتی خودتان پلو مرغ میل می کنید اولا به سلولهای خاکستری مغزتان انرژی بیشتری می رسد و بهتر فکر می کنید و به علت سوء تغذیه دچار تفکرات توهمی نمی شوید از طرفی هم چشم دیدن خوب خوردن و خوب زندگی کردن مردم را دارید اما جناب پرزیدنت باور کنید این نشانه بزرگواری شما نیست که نون خالی بخورید ما شرمنده می شویم اگر این عکس و امثال آن را جوامع بین المللی ببینند و به ریش نداشته مابخندند که ملتی که رئیس جمهورش نون خالی می خورد لابد مردمش باد هوا می خورند نکته بعد خب سوء تغذیه می گیرید و ... این نشانه بزرگواری نیست این نشان از ضعف مدیریت است و بس چرا شما و ما باید نون خالی بخوریم در حالی که فقط سرمایه ایرانیان خارج از کشور چیزی برابر یک میلیارد و چهار صد میلیون دلار برآورد شده و سرمایه های خاموش داخل کشور به رقم های نجومی می رسد وقتی ما در سرزمین به قول خودتان گل و بلبل پر از جاذبه و معادن زیر زمینی و ثروت زندگی می کنیم چرا اینهمه ضعف مدیریت در سازمان دهی سرمایه ها؟ چرا نون خالی ؟

 

کردان از دست رفته ...

- خب دیروز علی کردان با نام مستعار " دکتر " هم بلاخره رفت همه خوشحال شدیم بعد از سه سال خیلی خوشحال شدیم من و زی زی که به مدت ۲ ساعت در سورنتوی یک مازندرانی طرفدار مازندرانی ها سوت زدیم دست زدیم و به دکتر الکی های مازندرانی خندیدیم البته که این برادر با تمام قوا برای حفظ آبروی مازنی ها تلاش می کرد اما ... ( البته ربط دادن این موضوع به مازنی ها فقط شوخی بود)

نکته مهم استیضاح کردان حضور " بیژن نوباوه" میراث دار بر حق اصحاب رسانه در صحن علنی مجلس شورای اسلامی برای دفاع از حقوق مردمی بود که توسط این برادران به بازی گرفته شده بودند نوباوه ثابت کرد خبرنگاری رسالتی است فراتر از آنچه ما امروز درگیر آن هستیم داور بر حق پشت و پناه این مرد بزرگ و ما شاید روزی بتوانیم درسهای این دست اساتید رسانه ایی را بلاخره از حفظ کنیم ای کاش ما هم بتوانیم از روی دست نوباوه ها بنویسیم .شاید نمی دانم !!!

 

- اگر حوصله کردید به لینک دختران انتظار   سری بزنید گزارشی با نام دختران انتظار جاده های بی سوار ... از برادر بزرگوارم لطیف نکویی عزیز برای کار کردن این گزارش تشکر ویژه دارم .

 

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:34 | لینک  |