آورده اندم به یک اتاق سفید سفیده سفید همه لباس سفید پوشیده اند الکی هم به تو لبخند می زنند نمی دانم چرا انقدر مهربان برخورد می کنند که انگار قرار است اتفاقی رخ دهد من را که اشتباه آورده اند اما در چند اتاق آدمهایی بستری هستند که کمی تا قسمتی دیوانه هستند مثلا در اتاقی کشاورزیست که بیل می زده بعد یک مرتبه به کله اش زده و گفته من پرزیدنت میرزا قشنگ رئیس جمهور خدایانم کمی آنطرف تر مردی نشسته که دقیقه ایی یک بار حکم حمله و آتش باران جایی را صادر می کند و می گوید من در کاخ سفید زندگی می کنم یک زن سیاه بی ریخت هم گویا با این میرزا قشنگ دست به یقه شده و آوردندش اینجا خلاصه در یکی از بخش ها مردی است که متر برداشته مانتوی پرستاران را متر می کند و می گوید دارم امنیت برقرار می کنم یکی آن طرف تر هست از خطه سرسبز رامسر امروز می گوید ما با مردم اسرائیل دوستیم بعد دو دقیقه بعد می گوید نام اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود چند وقت پیشها هم به دماوند چشمک زده بود با آن چشمان آبی آسمانی اش خلاصه کمی جلوتر که بری مردی شبیه یهودیان نشسته است و می گوید من رئیس الوکلا هستم و همه را استیضاح می کنم اینها طفلکی ها بدجوری بر سر قدرت توهم زده و دعوا می کنند . اما حال من خوب است من که توهم ندارم به کسی هم آزاری ندارم من فقط چند بار خودم را معرفی کردم گفتم که من نویسنده و وارث بر حق صادق هدایتم نمی دانم چه شد که از این لباس برعکس ها تنم کردند و با آمبولانس سریع آوردندم اینجا خب من که مشکلی ندارم من شاعرم نویسنده ام می نویسم .... حالا چرا مرا آورده اند قاطی این دیوانه ها نمی دانم

