تبليغاتX
شهر سوخته
در ادامه وبلاگ هفت اقلیم و در سوگ اعتماد از دست رفته ام

خبرگزاری ایلنا خبر از تحت تعقیب بودن موسوی و کروبی همچنین فائزه هاشمی داده البته یا نویسنده خبر ناشی بوده یا ارسال کننده خبر متوجه نشده که بابا  "تحت تعقیب " برای کسی است که در فرار است نه مهندس که امروز در تشیع پیکر خواهرزاده اش حاضر شده و کروبی و هاشمی که آدرس و نشان منزل شون دست همه عالم و آدمه بهتره دوستان در تنظیم خبر کمی دقت کنند .

همین فضای بسته و سردرگم خبره که باعث می شه بعضی ها بگن قراره مهندس ترور بشه یکی بگه قراره بازداشت بشه یکی بگه قراره منفجر بشه اون یکی بگه قراره لباس شخصی ها امروز در پوشش ملت خشمگین بهش حمله کنند ...  به خدا این فضای مبهم و مه آلود خبر به نفع هیچ کس نیست مگر اینکه فضای واقعی تصمیم گیرنده ها هم مبهم باشه و بر سر نحوه برخورد دچار اختلاف نظر باشند این فضا فقط دست نیروهای خود سر را باز می گذارد در هر دو طیف و این بازی را تبدیل به بازی " بازنده - بازنده " خواهد کرد ایران ویران را چه کسی می خواهد ؟  

باز هم اینجا چشم بسیاری  بر دهان هاشمی است شاید با بازداشت احتمالی دخترش مواضع مشخصی داشته باشد گویا این روزها تنها اعتدالی این میان هاشمی است که او هم به لاک مرموزی فرو رفته و معلوم نیست چه در سر دارد .

خبر ایلنا را اینجا  بخوانید

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 14:37 | لینک  | 

سوار تاکسی که شدم راننده داشت هین هین کنان از وضعیت ترافیک شهر می نالید و اینکه از هر طرفی می ری بسته است بعد گفت خیابون سمت مهرآباد که کامل  بسته بود خانم ۱۵ تا ماشین اسکورت با یک لشکر پلیس و موتور سوار داشتن داد و بیداد کنون می رفتن فرودگاه ...

خندیدم و گفتم : به نظرت کی داشت می رفت ؟

گفت : من از کجا بدونم لابد همون پلیس هایی که از خارج می یارن مردم و می زنن داشتن بر می گشتن .

گفتم : خب اونها که اسکورت نمی خوان خودشون بلدن بزنن .

گفت : راست می گی ها به نظرم یکی از دو طرف فرار کرده یکی از اون پولدارهاش شاید پسر هاشمی شاید خودش شاید این شاید اون

خلاصه هی اون گفت هی من گفتم هی اون گفت هی من گفتم .

وقتی رسیدم خونه یه چرخی تو خبرگزاری ها زدم و دیدم خبری از سفر سران به هیچ کجا نیست خلاصه اینکه یا راننده کلا توهم زده یا شایدم یه سفری بی خبر انجام شده اما چرا این روزها سفر می شه فرار؟ سرماخوردگی می شه مرگ ؟ زمین خوردن می شه ترور ؟

داره از این بازی شایعه و یک کلاغ چهل کلاغ خوشم می یاد شاید نشستم و جدی جدی درباره تجربه تازه ایی که داریم در خصوص بسته شدن فضای خبری که موجب  افزایش  شایعه می شه و همین طور درباره پروپاگاندا و تفاوت هاش با شایعه یه تحقیق اساسی کردم بهترین جا برای این تحقیق تاکسی است باور کنید .

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 23:7 | لینک  | 

 میدان هفت تیر پلیس های ضد شورش همراه نیروهای انتظامی واحد مبارزه با مواد مخدر کیپ تا کیپ ایستاده بودند مترو بسته شده  و فضا به شدت ملتهب بود .

سر مطهری جلوی هتل بزرگ تهران نیروی ضد شورش با موتورهای قرمز و تعداد زیادی مینی بوس و پلیس های زره پوش ایستاده بودند .

میدان ونک سرتاسر مملو از پلیس های آگاهی بود طاقت از کف دادم و به یکی از برادران درجه دار با رعایت شئونات اسلامی سلام کرده و پرسیدم : آقا چه خبره ؟ گفت : هیچی . گفتم پس شما اینجا چکار می کنید ؟ گفت : برای امنیت شما . گفتم : ممنون شما چقدر خوبید چقدر ماه هستید که انقدر به فکر مایید . خندید و گفت نه چیزی نگفت فقط خندید خیلی خسته بود داشت از حال می رفت .

صدای آمبولانس از زمان خروج از دفتر تا خونه روی مخم داره رژه می ره صدای موتورهای پلیس که پر گاز می رانند و رعب و وحشت ایجاد می کنند . صدای راننده های تاکسی که از صبح سوار ماشین هر کدامشان شدم با عصبانیت فحش می دهند و آقای ریشویی که تند تند توی تاکسی آمار می داد که وزارت اطلاعات می خواد از سپاه کم نیاره واسه همین ریختن بگیر بگیر راه بندازن  من خودم در جریان کامل جلسه هستم  ، صدای مرد جوانی که داشت ایران را با اندونزی مقایسه می کرد و نتیجه می گرفت ما از آنها بدبخت تریم ، صدای مرد میانه سالی که مدعی بود عزت الله ضرغامی را کشته اند و مرد دیگری که می گفت فردا موسوی دستگیر می شود و  خیلی صداهای دیگر مثل صدای جیغ ، صدای بوق ،صدای اعتراض ، صدای دروغ های صدا و سیما که مردم را وادار کرده رئیس اش را در خیال هم که شده بکشند ،صدای شایعه( که تا آنجا پیش می رود که من بعد از کلی درس ارتباطی خواندن چه در دانشکده چه به صورت آزاد بعد از ۱۲ سال کار رسانه ایی کردن نمی توانم از خبر تمییز اش دهم به نظرم پرفسور معتمد نژاد پدر ارتباطات ایران و محسنیان راد همان که  کتاب هاش ، کتاب دعای اهالی رسانه است هم نتوانند  ) صدای نفس هام که به شماره افتاده از بی هوایی و صدای قاروقور معده ام که از دیروز جز اسید معده چیز دیگری نصیب اش نشده همه این صداها توی سرم می پیچد تهران امروز ملتهب است و شاید این فضا همان حکومت نظامی باشد . نه این التهاب این خشونت این مثلا امنیت ظاهری و این فضای بسته رسانه ایی که بهترین مکان برای رشد شایعه است به نفع هیچ کس نیست. هیچ کس حتی آنها .

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 19:34 | لینک  | 

ارتشی بود ارتشی نبود

سرمان به‌كار خودمان گرم بود و داشتيم زندگيمان را مي‌كرديم؛ براي خودمان در پايتخت هخامنشيان و درست بيخ‌گوش آثار باستاني هتل مي‌ساختيم، از زير چهارباغ و كنار سي‌و‌سه پل، مترو عبور مي‌داديم.

فكر مي‌كرديم بالاخره نام شاهان را از كتب درسي براي هميشه حذف بكنيم يا نكنيم؟ و از اين دست شيرين‌كاري‌هاي شگفت‌انگيز كه يك جفت برادر ايتاليايي با خبر يافتن ارتش كمبوجيه حسابي سر ذوقمان آوردند؛ آن هم كجا؟ مصر.خلاصه آب دستمان بود زمين گذاشتيم و پايكوبان و مسرور از اين شكوه و جلال ايران باستان تصميم داشتيم بپريم در نخستين طياره‌اي كه در محل مورد نظر توقف مي‌كند تا چشم‌مان به جمال اين ارتش نازنين كه بسياري آن را افسانه مي‌خواندند، روشن شود و با خواهش يا تهديد چند ماهي هم كه شده آنها را قرض بگيريم و در موزه ملي نمايش دهيم تا حسابي دلمان بسوزد از آن همه شكوهي كه حالا از آن تكه استخواني بيش باقي نمانده.

برخي هم البته از ذوق كشف و شهود بهره برده و براي كمبوجيه مي‌سروديم: ارتش گمگشته باز آيد به ايران غم مخور... كه مصرع دوم توي دهانمان ماسيد و يك باستان‌شناس مصري كه از قضا با پارتي بازي سمت مهمي هم در مصر پيدا كرده خبر فوق را به كل تكذيب كرد و گفت نه خاني رفته نه خاني آمده! حالا كم گرفتار بوديم بايد بيابيم پرتقال فروش را كه البته هميشه پاي پرتقال فروش ما مي‌خواهد ورزشي باشد يا اجتماعي يا فرهنگي وسط گود سياست گير افتاده.

ادامه گزارش را در همشهری بخوانید .

اما جوابیه خنده دار و هیجان انگیز دوستان میراث فرهنگی را هم در وبلاگ رضا ظریفی  بخوانید .

و مطلبی هم که سایت شفاف درباره این جوابیه نوشته را اینجا  بخوانید .

و مطلب سایت عصر ایران را نیز اینجا  بخوانید

کاش یکی از دوستان و اساتید رسانه ایی از خود گذشتگی کرده و به برادران و خواهران میراث فرهنگی جوابیه نوشتن بیاموزد جوابیه میراث فرهنگی آنقدر گویا هست که نیازی نیست ما از گزارش خود دفاع کنیم شما با خواندن این جوابیه به عمق فاجعه بی سوادی در سازمان مربوطه پی می برید  اما سوال اساسی اینجاست که آیا این ارتش احمدی نژاد است که به زور چماق و باتوم می خواهید توی حلق ما فرو کنید ؟ اصلا کجای  گزارش   اینجانب به عنوان نویسنده  ادعا کردم که ارتشی نبوده ؟ چرا به جای پاسخ صریح به این گزارش و ارائه مستندات و دلایل شعر می سرایید ؟

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 13:36 | لینک  | 

این روزها که بسیاری از همکارانمان یا به بند رفتند یا به غربت این رامین مو حنایی ما را تنها یافته و بر ما می تازد روزی ما را خوبرویان بدون اندیشه می نامد روزی دیگر دلقک به زودی هم احتمالا جاسوس و عامل استکبار جهانی ...

اما او نمی داند ما روزنامه نگاران نسل سوم بچه های انقلابیم ، بچه های جنگ ، بچه های روزهای اصلاحات و خلاصه هر حادثه و اتقاق خوب یا بدی که تاب آوردنش شانه های پر توان می خواست و استفامت کردن در بحرانش صبوری و ایستادگی او نمی داند ما هنوز هم بیشماریم .

ما روزنامه نگاران بازمانده در این جنگ نابرابر هر کدام یک کابوسیم برای شب های آنهایی که می خواهند نباشیم هر کدام یک خاریم به چشم های نا بینایشان

گیریم همه روزنامه ها را بستید وبلاگها را فیلتر کردید ، همه کاغذهای سفید شهر را سوزاندید دیوارهای شهر را هم تخریب کردید با ( ببخشید اینجایش را که ما چه می کنیم نمی گویم تا دلتان بسوزد حسابی ) خیال باطلی است این که گمان کنید ما هم از نفس می افتیم همین جوابیه های هرروزی که به گزارش های ما می فرستید همین حال بدی که دارید خودش به عظمیت حضور ما سندی است که به آن افتخار می کنیم و همین اندکی هم که باقی مانده ایم خون به دلتان می کنیم .

نمی دانم حوادث پی در پی نسل ما را اینگونه محکم و استوار کرد یا ضربه های باتوم هایشان هر چه بود ما نمردیم و تنها قوی شده ایم و با چند توقیف و توبیخ میدان را خالی نخواهیم کرد .

ما ایستاده ایم و اگر هم قرار بر مردن باشد ایستاده می میریم ، ایستاده ایم و با خون دل سوسوی چراغ مطبوعات وطنی را روشن نگه می داریم تا روزی که آزادی سبزمان را به دست آوردیم یادمان نرفته باشد که بودیم و چه در سر داشتیم

ما ایستاده ایم و حالمان هم خیلی خوب است حتی اگر باور نکیند که باور شما اصلا هم برای ما مهم نیست

شاید باید یک کلام بگویم  : رامین مو حنایی بچرخ تا بچرخیم

* نوشتم وزارت ارشاد چون برای فرهنگ در این وزارتخانه همان اتفاقی افتاده که برای جمهوریت در ایران

پی نوشت :

گزارش"  ارتشی بود ، ارتشی نبود  " درباره پیدا شدن ارتش کمبوجیه را که چهارشنبه هفته گذشته در همشهری به چاپ رسید اینجا بخوانید.

شنبه جوابیه سازمان میراث فرهنگی که  به همه چیز شبیه است جز جوابیه گزارش فوق  در صفحه ۱۹ همشهری به چاپ می رسد می توانید  ملاحظه فرمایید و خودتان قضاوت کنید .

" مرثیه ایی برای شوش  " را هم یا  اینجا  بخوانید و یا در همشهری فردا

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 19:1 | لینک  | 

نمی دانم این بزرگ مردان را چه به نامم سانسورچی . تخریبچی . توقیف چی . توبیخ چی . روزنامه نگار بیکار کن . اهل قلم بد بخت کن . رسانه له کن؟ سالها سایه سنگین سعید مرتضوی بر سر اهالی قلم و مطبوعات بدجوری سنگینی می کرد هر توقیف یا بازداشتی را در عرصه مطبوعات و حتی وبلاگها خبردار می شدیم این نام قاضی مرتضوی بود که می درخشید زمانی که مرتضوی تقریبا از تمام سمت های اجرایی مهمی که می شد یک جورهایی به اهالی قلم ناخونک بزند کنار گذاشته شد لازم بود تا کسی بیایید و جای او را بگیرد که مبادا این اهالی بی سروپای مطبوعات به نظام و مقدسات توهین کنند و خشم  ملت بزرگ ایران را برانگیزند جایگزین مرتضوی در قوه قضاییه خیلی کینه شتری به نظر نمی رسید زیاد اهل حاشیه سازی نبود و مشکلات شخصی هم با اهالی مطبوعات نداشت این بود که دولت کریمه دست به کار شد و رامین را به معاونت مطبوعاتی وزیر فرهنگ برگزید .

حیف که به خرافات اعتقادی ندارم وگرنه می گفتم روح* قاضی مرتضوی در جسم رامین حلول کرده . تنها تفاوت های این دو بزرگوار در رنگ ریش و مویشان است وگرنه از نظر تفکری هیچ فرقی با هم ندارند تا جایی که مطمئنم زبانم لال اگر قاضی مرتضوی به لقا الله بپیوندد رامین بر سر مزار او حاضر می شود و می گوید : سعید جان آسوده بخواب که ما بیداریم .

کاش می شد درباره توقیف های گله ایی و فله ایی و دسته ایی دوران حاضر همه حرفها را زد البته می شود زد اما بعد از زدن همه حرفها باید دید آخر و عاقبت آدم چه می شود من که تحمل چند ضربه شلاق را ندارم برای همین به احترام این دولت مهرورز و مردمی که به خاطر مردم و ملت بزرگ ایران از هیچ تلاشی کوتاهی نمی کند کلاه از سر بر می دارم (مدتهاست که ما یا کلاه خودمان را بر می داریم یا سرخودمان کلاه می گذاریم تا بتوانیم شرایط را تحمل کنیم  ) دست عزیزان و خادمان سینه چاکمان درد نکند که دارند ریشه های مطبوعات را می خشکانند و با این کار بعد از انتخابات باعث شدند تا جای مردم با خبرنگاران و جای دیوار و موبایل با روزنامه و خبرگزاری عوض شود مدتها مردم می نشستند و ما برایشان خبر و گزارش تهیه می کردیم حالا ما نشسته ایم و مردم دارند برای ما خبر فیلم و گزارش تهیه می کنند این خیلی هم خوب است حالا ما اهالی رسانه داریم مخاطب بودن را تمرین می کنیم .

* از دست بعضی از دوستان چاره ایی ندارم جز اینکه برخلاف میلم خودم را با نخ و سوزن محکم به نوشته ام بدوزم که زبانم لال با کامنت های عجیب و غریب ما را به فنا ندهند در توضیح روح سعید مرتضوی بگویم : بنده این روح را استعاره آوردم در زنده بودن قاضی مرتضوی هیچ شکی نیست پس فردا از زبان بنده و به نقل از وبلاگ شهر سوخته ننویسید که قاضی مرتضوی به دیار باقی شتافت - قاضی مرتضوی در زندان گوانتانامو داروی نظافت خورد - قاضی مرتضوی با کلی پول به رژیم اشغالگر قدس پناهنده شد - قاضی مرتضوی با کمک قاچاقچان سوخت و سوار بر خر مراد به ترکیه گریخت   و ... بنده همه این ها را تکذیب می کنم و رسما اعلام می کنم تنها از دوستان شنیدم که او دست در دست دوست اش ، همکارش ، محافظ اش ای بابا خب من از کجا بدونم کی اش ؟ با حالتی متاثر و غمگین در مراسم مرحوم دکطر کردان حضور داشته است همین .

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 10:15 | لینک  | 

کردان مرد به همین سادگی که بقیه قرار است بمیریم حالا با مدرک بی مدرک با قدرت بی قدرت .

موضوع من اصلا این نیست .

 از زمان استیضاح به این طرف نام کردان گره خورده بود به نام بیژن نوباوه حالا نمی دانم نوباوه چه حالی دارد حدس هایی می زنم اما مطمئن نیستم . حدس می زنم کک اقا بیژن هم نمی گزد بعد از دو ماه که در روزنامه نوباوه کار کردم خوب شناختم اش تاره فهمیدم استیضاح کردان برای مردم و مصالح مملک نبود و یک جور تصفیه حساب شخصی بود .

روزهایی که با نوباوه می گذشت حس همدردی عجیبی با کردان داشتم هر چند هیچ علاقه ایی نه به خودش داشتم نه وزیر بودن اش را قبول داشتم اما خیلی سخت است کسی تو را بزند که فرق دست چپ و راست اش را بلد نیست کسی که سر تا پا ادعاست اما هر را بر تشخیص نمی دهد . کسی که لیسانس تصویربرداری خود را هم دوره با رضا جودی تهیه کننده تلویزیون از صدا و سیما گرفته سرطان خون دارد اما می شود نماینده مجلس و یک مرتبه جانباز شیمیایی  .

کسی نبود بگوید آقا بیژن تویی که در سی دی های بازی رایانه ایی صدها مورد انحراف جنسی پیدا می کنی و به لطف نمایندگی مجلس صاحب روزنامه هم می شوی و نفس ات بالا نمی آید اما ساختمان سازی هم می کنی و نمی دانم این همه پول را می خواهی چکار آن هم  در این دنیایی که هیچ اعتباری نیست به فردایش . خودت مگر راست بودی که به راست راهی دیگری این گونه تاختی ؟  بله من با این که باور کردنی نیست اما با کردان همدردی می کردم آنجا که این آقا بیژن ادعا می کرد و من زورم به او نمی رسید . ادعا می کرد سی ساله کار مطبوعات می کند اما بلد نبود یک تیتر بنویسد و ما آخر سر هم نفهمیدیم کدام مطبوعات ؟ . انجا که از حجاب می گفت و مدعی بود زن نجیب سرش را بالا نمی آورد تا به صورت یک مرد نگاه کند و من دندان می ساییدم به هم آنجا که می گفت مادر من زن مومنی بود تا جایی که من پاهای مادرم را هرگز بی جوراب ندیده بودم و من داشتم می پوکیدم تا بپرسم : ببخشید چطور این مادر مومن شما آن هم در دهه 30 نام ائمه را برای پسرش انتخاب نکرده و نام بیژن را برگزیده ؟ چون من هر چه بیژن هم سن و سال شما می شناسم از خانواده های غیر مومن هستند ... اصلا در خانواده های مذهبی ان دوران این اسامی هرگز باب نبود الان هم نیست البته .چقدر حرف نگفته در دل داشتم به این آقا بیژن بزنم و مجالش نبود به مردی که سرش را برده بود در برف و هیچ کس را نمی دید ...

راضی به مرگ هیچ کس نیستم اما من اگر جای نوباوه بودم فرشته مرگ را این روزها نزدیکتر از قبل به خودم حس می کردم با خودم می گفتم حالا که نام من همه را یاد کردان می اندازد و نام کردان هم همه را به یاد من مبادا فرشته مرگ هم مثل بقیه با بردن کردان یاد من بیفتد

حس همدردی من با علی کردان هم تمام شد . هم من از شر نوباوه خلاص شدم هم کردان از شر زندگی  در کنار دوستانی که برای نجات خود او را قربانی کردند . پشت پرده استیضاح کردان مفصل است دوستی وعده داده ان را به نگارد و من هم منتظرم فقط انگار مرگ او باعث شد بعد از مدتها سر درد و دلم باز بشود و بنالم از دو ماه خون دلی که خوردم در ان روزنامه لعنتی

پی نوشت : همشهری هم توقیف شد البته موقت . بنازم ناز شستم را که هر کجا می نویسم  توقیف توبیخ یا منهدم می شه واقعا به خودم می بالم

بعد از پی نوشت : بزن به افتخار دولت مهرورز سوت بلبلی را آقا جان حل شد هم مشکل همشهری هم روزنامه خبر و ما همه متنبه و به راه راست هدایت شدیم

بعد از بعد از پی نوشت : آقا نزن نزن سوت می زنی نکبت ما شهید دادیم تو سوت بزنی بابا توقیف شد خودش تو ۲۰:۳۰ گفت حالا تا صبح خدا بخیر کنه

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 12:11 | لینک  | 

در خبرها خواندم که در حال نگارش سریال تلویزیونی " لطفا آهسته برانید " هستم در کنار سرکار خانم شعله شریعتی . خواستم خبر فوق را تکذیب کنم و بگم اولا این سریال سه سال پیش توسط اینجانب نوشته شده بود و از ۹ ماه پیش تا کنون حتی بنده طرح سریال و بازخوانی هم نکردم در ضمن تا امروز خانم شریعتی را حتی از نزدیک ندیدم . ضمن اینکه با وجود داشتن قرارداد کتبی با تهیه کننده تا امروز هیچ پولی دریافت نکردم فکر کنم این بازی جدید جناب امیرحسین شریفی است برای دور زدن من همانطور که دوست خوب و عزیزم سعید تشکری از میانه راه دور خورد . جالبه که این خبر و نه یک جا که تقریبا تا الان در شش سایت و خبرگزاری خوندم و در حیرتم از اون جالب تر اینجاست که در جواب اعتراض من همسر اصفهانی تهیه کننده تماس می گیره و نیم ساعت یک ریز قربون صدقه می ره و منم فقط هنگ می کنم ...  خبر در ایسنا  

شريفي تاکنون 28 تله‌فيلم و سه سريال را براي تلويزيون ساخته و قصد دارد پس از «خانه بي‌پرنده»، سريال ديگري با عنوان «لطفا آهسته برانيد» را نيز تهيه و توليد کند که هم‌اکنون توسط شعله شريعتي و سحر بياتي در مرحله نگارش است.

شاید به زودی اگر تهیه کننده بخواهد به این بازی زشتی که آغاز کرده ادامه دهد کل داستان سریال را در یک وبلاگ منتشر کنم تا خیال همه راحت بشود . از قدیم گفتن " دیگی که برای من نجوشه بگذار سر سگ در آن بجوشه " شما بگید کار دیگری از من ساخته است جز حرص خوردن ؟  مادرم می گه شکایت کن اما به کی ؟ به عوامل کودتا ؟ برادران حقیقت جوی صدا و سیما ؟ قسم می خورم در سه سال گذشته ده سال پیر شدم در عجبم از خانم شعله شریعتی که چطور حاضر شده طرح و کار من را بدون هیچ گفت و گویی با من در دست بگیره و اصلا به سه سال زندگی و کار من هم فکر نکنه ... !!!

پی نوشت : این هم گزارشی که فردا در همشهری از حقیر می خوانید :

 هتل‌ها ستاره‌دار مي‌شوند اما...

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 18:47 | لینک  | 

بازی نابرابری ماه هاست  آغاز شده میان مهره های سبز و مهره های سیاه از یک سو مهره های سبز همه سربازوار ایستاده اند از سویی مهره های سیاه سربازهایشان را در برابر شاه و وزیر ایستانده اند .

اصل ماجرا همین است که مهره های سبز نه شاه دارند نه وزیر نه اسبی در کار است نه قلعه مهره های سبز همه سربازند برابر و اما سربازهای سیاه قربانی اند ایستاده اند برای حفاظت از قدرت دیگری آنها قربانی می شوند در برابر شاه و وزیر ...

آری ما هوشمندانه و خود خواسته ایستاده ایم در برابر سیاهی و ستم ما رهبران خودمان هستیم و سپر بلای هیچ کس نشدیم انقدر که میرحسین موسوی که بسیاری او را رهبر جنبش می دانستند  اعتراف کرد مردم رهبرند و پیشتاز و او تنها از این جمعیت خود جوش پیروی می کند  ما دیگر خیلی بزرگ شدیم آنقدر که می دانیم بت سازی از هر جنس و رنگ و لباسی به دیکتاتورپروری می انجامد ما آنقدر بزرگ شده ایم که می دانیم پیروزی و سعادت در گرو حرکت جمعی است آسایش جمعی تصمیم جمعی ؛ ما دیگر بزرگ شدیم مثل بازیهای کودکی تکروی نمی کنیم ما با هم هستیم و می دانیم این عطش قدرت سیری ناپذیر است  .

ما می دانیم قدرت باید در دست یک جمع بزرگ از یک ملت باشد و اگر کسی را در راس انتخاب می کنند برای خدمت کردن به منافع جمع است نه برای ستوده شدن یا چاپیدن حق مردم .

ما آنقدر بزرگ شدیم که می دانیم هیچ تخته سیاهی در آسمان نیست که سرنوشت ما را بر آن حک کرده باشند ما می دانیم نویسنده سرگذشت خویش هستیم و می دانیم هیچ دستی از غیب نمی رسد برای رهنمود ما ؛  از غیب هیچ کس نخواهد آمد ما بزرگ شدیم و افسانه های مادر بزرگ ها را باور نمی کنیم . ما  سربازهای سبز ایستاده ایم برای  نجات سرزمین مادری و هویت ایرانی مان

ما می دانیم و آگاهانه می آییم

اما دلم برای خیلی از آن ها می سوزد ته نگاه بسیاری شان یک ابلهی اسفناک موج می زند یک نا آگاهی مطلق آنها فقط مهره اند حتی هدف ما هم نیستند دیواری از گوشت و استخوان هستند برای حفاظت از دیکتاتوری که انگار شقه شقه شدنشان هم برای رهبرانشان مهم نیست

دلم گرفت برای این کودکان بی جهت قد کشیده ایی که یک لباس نظام بر تن شان پوشانده اند و یک باتوم بی عدالتی به دستشان سپرده اند و آنها اصلا نمی دانند چرا باید بزنند ؟

آنها حتی اگر پیروز هم بشوند چیزی به دست نخواهند آورد همین عنوان پیش مرگی برای حفاظت از دیکتاتوری تا ابد بر پیشانی شان حک شده آنها اگر برنده این بازی باشند وظیفه شان را انجام داده اند همین

در چهره بسیاری شان ترس موج می زد نگاهشان وحشت غریبی داشت وقتی از آن سو اشک آور پرت می شد چشمهایشان می سوخت این ما بودیم که دل دیدن صورت های ملتهب و پاهای زخمی شان را نداشتیم

ما آدم کش یا شکنجه گر نیستیم آدمیم پر از یک احساس سبز دلمان می خواست تا آخر خون از دماغ کسی نریزد اما انگار خودزنی آنها خود دلیلی شده بود بر تایید این ابلهی بی پایان

فرق ما با آنها نه تنها در این است که می دانیم و می آییم بلکه اینجا هم هست که مشتاقانه و شجاع می آییم و انها نه تنها نمی دانند و می آیند که با ترس و لرز می آیند شجاعت ما برای همین آگاهی است که سیرابمان کرده و ترس آنها از همین نادانی که گرفتارشان کرده ما آمدن را انتخاب کردیم آنها برای آمدن انتخاب شدند

ما در تلاشیم برای حفظ میراث هزاران ساله ایرانی مان و آنها بی آنکه بدانند در تلاش برای حفظ دیکتاتورهایی  که این میراث ایرانی را نابود می کنند این آتشی که رهبران آنها افروخته اند مثل همان اشک آوری است که پرتاب می کردند و اول دودش می رفت توی چشم خودشان

آنها انقدر ابله بودند که از بزرگانشان نپرسند چرا به ما گاز اشک آور و دستور شلیک آن را می دهید اما برای محافظت خودمان چاره ایی نمی اندیشید ؟

 

پی نوشت : ممنون از خبرنگار غرغرو برای ارسال لینک گزارش بنده در همشهری این گزارش گوشه ایی از همان تخریب های ابله هانه ایست که گفتم میراث و هویت ایرانی ما را با نا آگاهی و بی برنامگی به باد می دهد  تماشاي نقش‌جهان از فراز آسانسور! 

 درباره کامنت ها : دیگه زیادی سخت شده اینکه ما همیشه از همه رسانه های کودتاچی ها از ریز و درشت اش سانسور می شویم بعد اینها از صبح تا شب کار ندارن جز خزعبل پراکنی در همین یک صفحه در ضمن باید به این ها بگم کامنت هاشونو نخوانده حذف خواهم کرد پس بیخودی خودزنی نفرمایید

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 13:38 | لینک  | 

امروز با وجود اینکه سرمای شدید خوردم و در راه رفتن به روزنامه با  گاز اشک آور و فلفل از من پذیرایی شد و مشکل تنفسی ام بیشتر شد و  در حال خفه شدن می باشم و به لطف چک و لگد پر از عقده و کینه سرباز ضد شورش اندکی درد در پشتم احساس می کنم اما خیلی سرخوشم این نفس ها که هین هین و شمرده و به زور از سینه بیرون می آید حال خوبی را با خودش می برد زیر پوستم حال یک پیروزی دیگر که آنها کورند و نمی بینند .

من امروز خجالت کشیدم از زن میانه سالی که لنگان لنگان آمده بود هفت تیر و از دخترک جسوری که وسط بزن بزن میدان مرگ بر دیکتاتور را فریاد می کشید من از این همه ایستادگی و جسارت این مردم شرمنده شدم و دست مریزاد می گویم به آزادی خواهی و ایستادگی سبزشان

سبزها آمده بودند از راه سبز امید نه این سبز جدید نمی دانم چی ، پراکنده می شدند اما کوتاه نمی آمدند امروز آن طرفی ها  هرچه در توان داشتند آورده بودند به جز تانک و ما که دیدم افتاده ایم در جریان خروشان یک رودخانه و راه رفتن به روزنامه هم بسته بود بی خیال شده و  لذت بسیار بردیم که هیجان پیروزی را برایمان با این کارها بیشتر می کنند امروز تمام مسیرها به طالقانی تا جایی که من در جریان هستم بسته بود نمی دانم چرا این ها انقدر از جمعیت ما که به قول خودشان اندک است واهمه دارند ؟ می دانید اگر بی خیال ما بشوند که دیگر مبارزه لطفی ندارد اصلا   یک جورهایی سوسول بازی می شود  و تازه من که می رفتم سرکار و بی خیال مبارزه  همین اش مزه دارد که بی هیچ دلیلی سیر کتک می خوری نفس ات بند می آید چشمهات می سوزد و با تلاش مشقت آزادی را به دست می آوری اینجوری که باشد تاوانش را که داده باشی دیگر به آسانی از کف اش نمی دهی قدر و منزلت اش را می دانی

شیخ  هم رویت شدند اما خبر جالب مرکز نشر اکاذیب فارس حسابی مشعوفمان کرد و حال کردیم از این دروغ بزرگ و کوری برادر فارس که به لطف پاچه خواری و نوشتن دری وری سفر نیویورک را هدیه گرفت تا شاهد صندلی های خالی باشد اگر شما باور می کنید که همه در نیویورک هنگام سخنرانی .... نشسته بودند و گوش فرا داده بودند ببینند پیام ایران از میان هاله نور چیست خب خبر فارس را هم باور کنید ملالی نیست .

همه آمده بودند جز سبزهاي اموي

راستی این بار تا توانستند از مردم عکس و فیلم هم تهیه کردند جالب اینجاست که داشتم برای کور نشدن دوستی سیگار روشن می کردم که یکی از انها از من عکس گرفت به نظرم به عنوان نماد بی شرمی و بی حیایی ما منتشرش کنند از بس ابله اند  و نمی دانند توی این هاگیر واگیر هیچ ابلهی برای سرگرمی سیگار دود نمی کند من و دوستی در این میان برای سربازهای نیروی انتظامی هم سیگار دود می کردیم و آنها تشکر می کردند ما خواستار آزار و اذیت هیچ کس نیستیم حتی آنها ولی ...

بگذریم راستی کسی می دونه با مشکل تنفسی ناشی از این گازهای پی در پی که بر سرماخوردگی بنده افزوده شده و دارد خفه ام می کند چه باید کرد ؟  روایت شما از امروز برام جالبه خصوصی عمومی بگید سریع

یادآوری :

گزارش صفحه سیزده و در ادامه آن نوزده همشهری را فردا از دست ندهید

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 15:26 | لینک  |