تبليغاتX
شهر سوخته

شهر سوخته

 

دیگر انگار نوشتن روی صفحه سیاه حتی اگر با فونت سبز هم باشد راضی ام نمی کند می خواهم از عزا در بیایم و با امید همان کلمه ایی که مرشد و میرمان احیا اش کرده ادامه دهم اما یاد چهره معصوم ندا می افتم و شرم دارم از رخت سیاه درآوردن یاد دوستان دربند می افتم یاد ده ها کشته ایی که حتی نام خیلی از آنها را هم نمی دانم

 قصد ندارم در هیچ تجمع و اعتراضی حاضر شوم خیلی ها می گویند ترسو شدی خیلی ها می گویند جا زدی اما مهم نیست بقیه چه می گویند من می خواهم با خودم و در خلوتم زندگی کنم با رویاهای سبز با انتظاری سبز و با نوشتن و نوشتن و نوشتن .

حالا می ترسم از اینکه بنویسم حال من خیلی خوب است چون بقیه فکر می کنند شیرین عقل شده ام من اما به شما می گویم حالم خیلی خوب است احساس می کنم میر ما پیروز شد باور کنید او به آنچه می خواست رسید حتی اگر خودش نداند یادتان هست می گفت می خواهد امید و دوستی را احیا کند ؟ مگر این کار را نکرد ؟ این روزها خیلی ها را می شناختم که بعد از مدتها که با هم قهر بودند آشتی کردند دل نگران هم شدند در تجمع های سبز خیلی ها شلنگ آب از خانه هایشان می آوردند تا مردم رفع تشنگی کنند همان مردمی که تا روز قبل اگر کسی نزدیک پارکینگ خانه شان هم پارک می کرد قیمه قیمه اش می کردند روز رای گیری را یادتان هست مردم چقدر با هم مهربان شدند ؟ انگار مهر و عطوفت این زاده زهرا این میر سبز پوش به همه سرایت کرده بود . شاید ما را از دایره خودی های دولت حذف کردند اوباش و خس و خاشاک شدیم اما چقدر همه با هم مهربان تر شدیم ؟

من حالم از این همه مهربانی خیلی خوب است درست است که از زمانی که خبر دستگیری فاطمه خاوری را شنیدم با او دربند شدم ـ جالب اینجاست که روزی که آزاد شد با من تماس گرفت و گفت خیلی به یادت بودم ـ انگار او آزاد شد اما یاد مرا آنجا جا گذاشت . درست است که با دیدن صحنه دلخراش مرگ ندا چند بار نفسم را در سینه حبس کردم تا بهتر با او همزاد پنداری کنم درست است که با دردهای آدم های این روزها درد کشیدم اما این درد مشترک بود و همین اشتراک اش را دوست دارم همین که ما درد مشترک داریم چقدر خوب است درد مشترک داشتن حالا به هم نزدیک تریم انگار فارق از اینکه اهل کدام شهر و محله ایم چقدر درس خواندیم چه کاره ایم این درد فقیر و پولدار ندارد باسواد و بی سواد نمی شناسد بالا شهری و پایین شهری در این درد بی معناست و من دوست ا ش دارم . من درد می کشم پس هستم .

آنهایی که در بندند بدانند که هرگز آزاد نخواهند شد آنها تا ابد در بند دلهای ما می مانند جاودانه و قهرمانانه می خواهد محمد قوچانی باشد یا عابری خسته که اشتباهی رفته .

بازماندگان آنانی که مظلومانه به شهادت رسیدند بدانند که تاریخ این سرزمین یادشان را همیشه تکرار خواهد کرد

آنهایی که مثل من از کار با رسانه ایی ـ به ظاهر ملی - و رسانه ها و شغل های  وابسته استعفا دادند هم قطعا هرگز پشیمان نمی شوند - هیچ وقت فکر نمی کردم به این راحتی بتوانم دل از زیبا و قصه خانواده اش بکنم و مطمئنم به زودی با طرح و قصه های من و با نامی دیگر این کار ساخته می شود باز هم جایی برای غصه خوردن در دلم نیست -

و آنهایی که به ناحق اخراج شدند - تا الان آمار تعدادی دوست روزنامه نگار را دارم -  بدانند که این بزرگترین افتخار زندگی شان خواهد بود .

چرا با ثبت این همه دوستی و مهربانی و قهرمانی به نام مان باید غمگین باشیم ؟ حال من خوب است خیلی خوب من خواب دیدن و مطمئنم فردا معجزه ایی خواهد شد .

 

پی نوشت :

جدی جدی در هیچ اعتراضی شرکت نمی کنم من دوست دارم این دولت برسر کار بماند دیوانه هم نشده ام فقط دلم می خواهد بدانم با تنگ شدن دایره خودی ها و این همه خشم و خشونت به خودی و غیر خودی به ایرانی و خارجی و حالا که همه صداهای مخالف را خفه کرده اند و همه امکانات را در اختیار دارند حتی برخی بزرگان به مجلسیان می گویند به آنها سخت نگیرید چند مرده حلاج اند ؟

اعتکاف می کنم به نام خدای یکتا و فرستاده بر حق اش محمد رسول الله با درود به خاندان پاک اش برای آزادی زندانیان دربند آمرزش رفتگان راه آزادی و سلامتی میر بزرگوار مردی که از فرزندان پاک زهراست و شاید برای مدتی نا معلوم در هیچ صفحه صاحب مخاطبی ننویسم چرا که حال این روزهایم شخصی است .

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 20:50 توسط سحربیاتی |


ای شناسنامه بسوز آدم روز به روز

شناسنامه دوباره به حرف افتاده می گوید امروز من زاده شدم اما خودم که  باور نمی کنم آخر روزی زاده شدم که عاشق اش شدم عاشق قهرمان سبز قصه خدا من از همان روز متولد شدم و امروز شاید یک اشتباه تاریخی باشد و بس

 

بعد از نوشتن :

بیانیه شماره ۹ میرحسین موسوی نشان از محجوبیت او دارد در سخت ترین و بدترین شرایط هم این قهرمان سبز قصه خدا چنان متین و خوددار است که چاره ایی نداری جز اینکه عاشق اش باشی کاش همه ما درس ادب و خویشتن داری را از تو بیاموزیم و در ادای کلماتمان کمی صبوری پیشه کنیم الحق که رای ما به ادبی بود که آن را به ز دولت مرد می دانستیم و حالا سرمان را بالا می گیریم و از نوشتن نام زیبای تو نازنین به خودمان می بالیم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 14:26 توسط سحربیاتی |


فرض کنیم همه سبز ها را سیاه می کنید

با رویش بی وقفه سبز درختان در این تابستان تب دار چه می کنید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 22:23 توسط سحربیاتی |


 

قهرمان سلام

این روزها هر کجا نامت را می شنوم یا عکس ات را از آلبوم آن روزهای پر شور قبل از انتخابات بیرون می آورم و می بینم بغض راه گلوم را مسدود می کند . تو در حافظه تاریخی یک ملت جاودانه ثبت شدی و من امروز برای اولین بار در به در قهرمان نمی گردم برای خودم یک قهرمان دارم یک قهرمان سبز . چقدر خوب است قهرمان بودن به نظرم از رئیس جمهور بودن مهم تر  و جاودانه تر  است . چقدر خوب است که تو رئیس جمهور نشدی چقدر خوب است که بعد ار بیست سال سکوت آمدی تو چهار سال صندلی ریاست یک جمهوری به نفس افتاده را فتح نکردی تو قلب میلیونها انسان را تصاحب کردی و من حالم خیلی خوب است اگر رئیس جمهور بودی باید نقدت می کردم گاه نفی ات می کردم اما حالا عاشقانه دوست ات دارم بدون چون و چرا هر چقدر تو محدودتر می شوی من عاشق تر می شوم . چقدر خوب است که تاریخ نام تو را تکرار می کند با این تکرار نسل من و این روزهای من هم در خاطر نسل های بعدی می ماند . چقدر خوب است که تو هستی استوار و مردانه ایستاده ایی و من دلم می خواهد پشت تو پنهان شوم و به خوابی عمیق فرو بروم نه وقت خواب نیست نمی دانم چقدر فرصت داریم برای با تو بودن اما شاعری گفته بود حتی یک بار خواب دیدن تو به همه عمر می ارزد حالا فهمیدم منظور از تو چه کسی است . همین تو . تویی که سبز هستی و سبز می مانی تویی که سبز می خواهم ات و همه بت ها را می شکنم به راهی که از آن عبور کنی .

کاش ما برای خودمان یک جزیره سبز داشتیم تو هر صبح در اطراف جزیره قدم می زدی و برای ما دست تکان می دادی روزنامه سبز داشتیم فرهنگ هنر . جامعه سبز راستی به نظرت برای خریدن یک جزیره چقدر پول لازم داریم ؟ قلکم را گذاشته بودم برای روز مبادا . امروز روز مباداست ؟ کاش می شد همه با هم کوچ می کردیم یک کوچ سبز . نفسم این روزها به شماره افتاده .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 13:3 توسط سحربیاتی |


به تعدادی نیروی کار فعال نیازمندیم

با توجه به اوج گرفتن بازداشت ها  اخراج ها و استعفای ارازل و اوباش عزیز به تعداد زیادی نیروی کاری در زمینه تدریس در دانشگاه - روزنامه نگاری - مدیریت - امور دفتری و حتی کارگری نیازمندیم کارگران فلیپینی و روزنامه نگاران روسی همچنین مهندسین ونزوئلایی در اولویت هستند واجدین شرایط نیازی به ارائه مدرک دانشگاهی ندارند چرا که مدرک گرایی در کشور عزیز ما کلا ور افتاده در صورت کور و کر بودن از امتیاز بیشتری برخوردار خواهند بود لال بودن نیز به عنوان برترین امتیاز برای متقاضیان در نظر گرفته می شود

 بعد از آگهی :

لازم به ذکر است به تعدادی دانشجوی بدون ستاره -  ماه - خورشید و  هر کوفت دیگر تا حد امکان صفر کیلومتر و خنگ هم نیازمندیم البته داشتن دیپلم هیچ ضرورتی ندارد از این عزیزان فقط برای پر کردن صندلی های خالی استفاده شده و هیچ ارزش قانونی دیگری نخواهند داشت

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 16:50 توسط سحربیاتی |


بازداشت فاطمه خاوری ؟ اصلا باور کردنی نیست من این خبر را در  ایستگاه  خوندم حتی جرات نکردم به سوزن بان این ایستگاه زنگ بزنم . فاطمه خاوری مدیر مسئول و صاحب امتیاز هفته نامه چراغ که در مدت کوتاه همکاری مان در یک سایت خبری از نزدیک شناختم اش با روحیه ایی کاملا مذهبی حتی بعضی اوقات به نظرم می رسید فوق مذهبی الان چرا باید در حبس باشه اونم با داشتن یک پسر بچه کوچولو ؟

یادم هست زمان درگیری های غزه خاوری تا می تونست برای بچه های غزه دل سوزوند و گریه کرد رفتار و اعتقادات او به نظرم صد در صد اسلامی و حزب اللهی بود بابا یکی به من بگه الان چه خبره ؟ الان باد از کدوم طرف داره می وزه ؟

 

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 19:46 توسط سحربیاتی |


 

هوا  تب دارد و حال اش خراب است

ابر بغض دارد  

  باران ، سراب است

خدایا بانگ الله اکبر

 هم حرام است

به یاد دختری که شاد می زیست

شمع سیه افروختن

 گناه است

گلوله ناجی تاج و تخت شان شد

فریادها  با سکوتی تلخ  همکلام است

آزادی رخت بر بست از این شهر نفرینی بی رنگ

دیدن اش در خواب این ملت ؟

 محال است

بهای نان و آزادی  خون مردمان است

کوچه ها از خون انسانها لبالب

تن  از شلاق نامردی سیاه است

اعتراض ؛ درخواست ؛ تمنا بی حساب است

تا طلوع آزادی

صد فرسنگ راه است

برای نسل های بعدی بگویید

نسل ما سوخت

چرایش بی  جواب است  

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 2:2 توسط سحربیاتی |


 

هر روز به سوالهایی که در ذهنم دارم افزوده می شود بزرگترین سوال من ارتباط ایران با روس هاست . چرا چندی است این برادران کمونیست زاده که در طول و عرض تاریخ ایران حتی یک برگ از برابری فرهنگی و مروت آنها به ایرانیان نوشته نشده بی خدایانی که هیچ گاه از دست اندازی به خاک ایران کوتاه نیامده اند انقدر عزیز شده اند ؟

چرا الان همه دشمن هستند جز روس ها ؟

و سوال بعدی اینکه آیا این آخرین انتخاباتی بود که به حضور مردم شریف ایران نیاز داشتیم برای توی دهن دشمن زدن ؟

به نظر شما هرگز مردم ایران به این صندوق های در بسته اعتماد خواهند کرد ؟

آیا بر شما که مدعی هستید موسوی - کروبی و رضایی  دروغ می گوید واجب نیست دروغشان را به ما ثابت کنید تا سندی باشد بر راست راهیتان ؟ البته از نوع ثابت کردن به اهالی رسانه دانشگاه و نخبگان نه مردم کوچه و بازار  چون ما قلم به دستان مزدور با خبرهای مرکز نشر اکاذیب فارس و از این دست  دیر زمانی است که وداع گفته ایم آخر از قدیم گفته اند جلوی قاضی و ... خبرهایی که حتی تنظیم حرفه ایی هم نمی شوند و چنان سیاست کودکانه ایی پیش گرفته اند که ...

 

پی نوشت :

درباره وقایع اخیر داستانی را می نویسم با نام نفرین شدگان محور داستان روایت آدمهای شهری است که به عشق خیانت می کنند و عشق هم در لحظه مرگ آنها را نفرین می کند و ...

کامنت هایی که آدرسی ندارند و اسم نویسنده شان را هم نمی شناسم قبل از خواندن حذف می شوند .

 

 تحليلگر مشهور روسي با اشاره به اتفاقات اخير در تهران   چه می شود ما را که حال روس ها و تحلیل های شان را می ستاییم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 21:38 توسط سحربیاتی |


 

حال من خوب نیست نه اصلا خوب نیست تو را قسم به شرافتی که ندارید این یک صفحه سیاه را بگذارید برای من برای خودم نه نظرات مسخره تان اینجا مال من است مال خودم صدا و سیما مال شما عطایش را به لقایش بخشیدم  همه روزنامه ها و تریبون ها مال شما پیش هر کدامشان  بروید مطمئن باشید این نظرات مزخرف شما در آنجا منعکس می شود حتما کیک و ساندیس هم جایزه می گیرید تو رو به خدا بگذارید به درد خویش بسوزیم ما خس و خاشاک ما بی دینان کافر ما مسجد ندیده های بی نماز با خدایی که هفت بار دور خانه اش چرخ زدم عهد بستم اگر داد مظلوم از ظالم نستاند از اسلام توبه کنم نمی دانم ظالم کیست اما مظلوم دختران و پسرانی هستند که تیر گلویشان را درید انهایی که نه با اوباما دست در یک کاسه داشتند نه دست به دست پوتین کمونیست زاده آشغالی که این روزها برادر ما ایرانیان مسلمان شده داده بودند انها انسان بودند و تیر گلویشان را درید ناله های پدری را که فریاد می زد : ندا بمان ندای بابا نرو را نشنیدید ؟ دل سنگ هم می پوکید از سنگ کمترید ؟

بس کنید اینجا را بگذارید برای من همه تریبون ها و رسانه ها امروز مال شماست اینجا را بگذارید برای ما بازنده های تماشاگر نما برای ما ارازل و اوباش برای ما که سبزمان لجن بود برای ما احمقهایی که باور کردیم می شود اندکی فقط اندکی نفس کشید

اگر ارازل و اوباش نیستید اگر از دار و دسته خس و خاشاک نیستید اگر پاکید از لجن زار سبز در این هفت اقلیم سوخته خفه شوید .

 

*نظرخواهی این وبلاگ یکسال تمام آزاد بود اما امروز که در سوگ آزادی نشسته ایم چه معنی دارد آنهایی که آزادی ما را جرم می دانند اینجا آزادانه حرف مفت بزنند

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 0:1 توسط سحربیاتی |


 

من هنوز نمی دانم باطوم درست است یا باتوم ؟  می دانی تا به تنم نخورده بود دلیلی هم برای نوشتن اش نداشتم اما حالا حداقل به لطف این باتوم یا باطوم می روم بعد از مدتی لغت نامه دهخدا را باز می کنم تا دیکته صحیح اش را یاد بگیرم . کسی می داند باتوم درست است با باطوم ؟

تا دیروز فکر می کردم سبز رنگ مقدسی است اما امروز فهمیدم رنگ بدی است آلرژی زاست حالا مانده ام ظهر عاشورا قرار است تن یاران امام حسین چه رنگ لباسی بپوشانیم ؟

قبلا فکر می کردم خس و خاشاک چیز به درد نخوری است اما حالا نمی دانم چرا مردم این روزها در خس و خاشاک شدن از هم پیشی می گیرند ؟

وای چقدر معما دارم و چقدر ابهام ...

و  دلخورهم  می باشم شدید که سالهاست فریب پیر مرد همسایه مان را خورده ام فکر می کردم سکته کرده و همیشه بخاطر ناتوانی اش کمک اش می کردم حالا امروز فهمیدم از اوباش محل است و بی خودی می گفته فقط می رود تماشا آن هم از سر کنجکاوی و تنهایی بی وجدان چه زوری داشته و ما نمی دانستیم ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 0:21 توسط سحربیاتی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این وبلاگ در 22 خرداد 1387 با نام هفت اقلیم که نام سریالی بود که برای تلویزیون می نوشتم گشوده شد اما در 22 خرداد 1388 با اتقاق ناگواری که همه در جریان آن هستید نه تنها برای هفت اقلیم جشن تولد نگرفتم که همه خشم خویش را به یک باره بر سرش فرود آورده و سوزاندم اش و از آن پس نام این صفحه سیاه را شهر سوخته نهادم قصد بستن این صفحه را هم ندارم می خواهد امن باشد می خواهد نباشد من کسی را به شورش و حتی حضور بی سرو صدا در خیابان دعوت نمی کنم و خودم هم نه به خاطر باتوم خوردن که به خاطر ناامیدی از موثر بودن اعتراض ها در هیچ تجمعی حتی با مجوز شرکت نخواهم کرد همه احساساتم را می نویسم با نام و نشان خودم که به شدت از انتقاد با نامهای مستعار بیزارم و اصلا هم مهم نیست اگر به کسی بر بخورد
من خودم و رای ام را جزو رای هایی می دانم که به حساب میرحسین نوشته شد و صراحتا هم می گویم آقای رئیس جمهور چه تقلبی باشی چه حقیقی من دوست ات ندارم با چوب با چماق با لبخند و... این یک حس کاملا شخصی است
تصمیم دارم با خودم خلوت کنم و بنویسم حالا منتشر شدن اش زیاد هم مهم نیست
خرسندم که به میرحسین موسوی رای دادم و در ذهنم او را نلسون ماندلا یا مهاتما گاندی ایرانی می دانم همه نویسندها نیاز دارند برای خودشان قهرمان داشته باشند
من برای تویی که دوست ات ندارم خطری هم ندارم و برای کسانی هم که دوست شان دارم سود چندانی ندارن حالا فقط دوست داشتن میرحسین او را قهرمان قصه کرده و دوست نداشتن دیگری نیاز من به بدمن ماجرا را براورده کرده است در همه داستانهای دنیا یک شخصیت یا اتفاق سیاه باید مانع رسیدن قهرمان سفید قصه به هدف نهایی باشد .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin